چند سال پیش یه روز صبح میخواستم برم مدرسه و دیرم شده بود مامانم برام لقمه پنیر گرفت و چایی شیرینم درست کرد اقا خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه!:-2-30-:نگو مامانم بجای شکر نمک تو چاییم ریخته بود! من یه ذره از چایی خوردم و اینجوری شدم ...چایی داغ ,تلخ ,شور:-خیلی لحظه ی بدی بود احساس میکردم دل رودم داره میاد بالا.....
اصن یه وضی
من یک داداش توهمی دارم مثلاً 5 سال از منم بزرگتره: شبا که میخوابیم هی میگه متینا یکی داره از تو کانال کولر ما رو نگاه میکنه!من :0 میرم پشت پنجره هوا بخورم یهو با داد منو پرت میکنه اون ور میگه: بخواب زمین الان شلیک میکنن! من :0 :0 موتوری از بغلمون رد میشه جیغ میزنه میگه وای الان اسید بهمون میپاشن! من :0 :0 :0 اصن یه وضی
یه بار یه مهمون خارجی واسه همسایمون اومده بوده بعدش میرسه به پذیرایی و این حرفا.خلاصه دختر همسایمون هی میره و میاد خسته شده بوده بدبخت بار آخر که میوه میاره دیگه کنترل حرفاش از دستش خارج میشه و مثلا میخواد تعارف کنه به جای اینکه بگه بفرمایید برای خوردن اومده میگه بفرمایید برای خوردن اومدید!!!!!!!!!
اصن یه وضعی
با مامان بزرگم رفتیم دکتر . مطب دکتره غلغله . شلوغ ، کیپ تا کیپ آدم وایساده بود . مادر بزرگم از اتاق دکتره اومده بیرون میگه بیا عزیزم ببین دکتر چی بهم تجاوز کرده . پ.ن: منظورش تجویز بود اصن یه وضی
بابا و مامانم و عمه ام تو راهرو وایستاده بودن که زنگ در رو زدن یکی از دوستای بابام بود بهشون که گفتم یهو دیدم مامان و عمه ام دویدن تو بابامم دنبالشون دوید تو و درو بست همه با تعجب به بابام نگاه کردیم مامانم گفت: ما حجاب نداشتیم هول شدیم تو چرا اومدی اینجا؟؟؟؟
بابام یه نگاه به اطراف کرد و تازه فهمید چی شده گفت :نمیدونم من دیدم شما دویدید منم دویدم
اصن یه وضعی
بعد از مدتها داشتم تلویزیون نگاه می کردم پدرم یهو اوومد خاموشش کرد بعد گفت به خاطر گرونی و هزینه های بالا از این به بعد نگاه کردن تلویزیون تک نفره ممنوعه!!!! بعد یک ساعت دیدم خودش نشسته داره مستند میبینه بهش گفتم مگه نگفتین تکی تلویزیون دیدن ممنوعه برگشت گفت "تو 26 ساله داری زندگی میکنی اما هنوز نمی دونی اوونی که یه قانونی رو وضع میکنه هیچ وقت خودش اجراش نمیکنه!!؟
اصن یه وضی
اینایی که پست رو میخونن، حال میکنن، میخندن، ولی لایک نمی کنن همونایی هستن كه توی مجلس ختم با کفگیر حلوا میخورن ولی فاتحه نمیخونن !! در جريان باشيد دست و دل به کار نميدين اصن يه وضي
یه فامیل داریم...در دوران بچگی وقتی که می خواست خونه کسی بره همه دل و روده شون از ترس پیچ می خورد تا اینکه یه روز می ریم خونشون می بینیم هی به باباش اصرار می کنه که توپ پلاستیکی تو حیاط رو شوت کنه....باباه هم شوت می کنه...بنده خدا رو می برن بیمارستان و تا دو ماه پاش تو گچ می مونه...آخه این فامیلمون رفته بود توی توپ پلاستیکی رو پر بتون کرده بود.. اصن یه وضی
حالا گفتن نداره ولی وقتی بچه بودم هر وقت می گفتن واسه شفای مریضا دعا کنید اول از همه واسه شفای قلب مریض میزوگی تو فوتبالیستا دعا می کردم .... اصن يه وضي
مامانم واسه اينكه تلافي سيگار كشيدن بابام رو سرش دربياره!!! اومد توپ پينگ پنگ رو با كمك من ريز ريز كرديم و به جا توتون ريختيم تو سيگارها و فقط سرش رو يه كم توتون ريختيم شك نكنه!!! وقتي فندك زد خورده هاي توپ آتيش گرفت وسط سيبيلي كه 20سال آكبند نگهش داشته بود به فنا رفت!!! نگذاشتيم بفهمه چي كار كرديم و از اون موقع به بعد در غم سيبيل سيگار رو ترك كرد!!
داداشم محمد هفت سالشه یه دخترخاله دارم پنج سالست رفته جلوی پنجره وایساده بیرون رونگاه میکنه و میگه تو,فکر میکنی محمدم الان داره به من فکر میکنه؟!!!!! اخرشم یه آه میکشه من 7 سالم بود تازه یاد گرفته بودم که باید برم توالت جیش کنم نه تو شلوارم اصن یه وضی
پسرخالم خودشو دختر جا زده بود یکماه با یه یارو چت میکرد... بعد واسه اسکل کردن طرف باش قرار گذاشت وقتی رفت دید اونم دختر بوده خودشو پسر جا زده! الانم مدتهاست با هم رفیقن! اصن یه وضی
ترم جدید شروع شد . خونه عموم بودم و دختر عموم داشت بارش رو میبست که بره دیار غربت.مامانش توی آشپز خونه داشت مواد غذایی بسته بندی میکرد که ببره خوابگاه.هی ازش سوال میکرد اینو بزارم؟..اونو بزار؟...یهو از آشپز خونه داد زد و گفت: مهسا میخوای خیار هم بزارم واسه اونجات!؟!؟ (اونجات یعنی خوابگاهت)
روز اول مدرسه ها بود
کلاسامونو هوشمند کرده بودن بچه ها هم اون پرده یی که تصویر روی اون میوفته رو باز کرده بودنو بلد نبودن جمعش کنن
معلم سر کلاس بود که بچه ها پرسیدن خانوم این پرده چجوری جمع میشه؟؟
منم داد زدم بکشید پایین میپره بالا
من
معلم
بچه ها
اصن یه وضعی
شوهر خاله ام ده سال پیش با یه تور قسطی یکی دو روز رفته مالزی, از وقتی برگشته دو تا ساعت دستش می کنه , یکی وقت مالزی رو نشون میده یکی وقتِ ایران رو !!!
از اون سال تا حالا هم میلیاردها خاطره از مالزی برامون تعریف کرده
اصن یه وضی
رفتم خونه ، دیدم انگار پسر عموم داره دنبال چیزی میگرده!!! زیر قالی ، زیر مبل ، حتی زیر بالشتکا!!!!!! گفتم دنباله چی میگردی؟؟؟؟ یهو برگشت گفت کارت شناسایی همرات هست؟؟؟؟ با تعجب پرسیدم میخوای چیکار؟؟؟ گفت زر زیادی نزن ، بده لامصبو!!!! منم کارت ملیم رو دادم بهش، یهو کارتو کرد تو حلقش!!!! چند لحظه بعد درش اورد و گفت : میبینی؟؟؟ این پوست تخمه دوساعت لای دندونم گیر کرده بود، خوب شد اومدیا!!!!!!! اصن یه وضی
ترجمه
13 سال و 3 ماه و 20 روز و 6 ساعت و 51 دقيقه قبلlikeeeeeee
13 سال و 2 ماه و 5 روز و 10 ساعت و 46 دقيقه قبل
13 سال و 2 ماه و 5 روز و 10 ساعت و 26 دقيقه قبلgood!!!!
13 سال و 1 ماه و 29 روز و 3 ساعت و 31 دقيقه قبلbe ghole charli chaplin
13 سال و 1 ماه و 23 روز و 7 ساعت و 58 دقيقه قبلtoye rakhtekhab hich mardi
na mehrabon nist