►ℳ@Ž@ђ£Я◄
این قصه... از ابتدا به سر آمده بود ,,فقط این میان کلاغی آواره شد !!!
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
پشت چراغ قرمرپسرک باچشمانی معصوم ودستانی کوچک گفت: چسب زخم نمیخواهید؟ پنج تاصدتومن,,, آهی کشیدم و باخود گفتم تمام چسب زخمهایت راهم که بخرم نه زخمهای من خوب میشودنه زخمهای تو...........
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
زندگی سراسر فریادم میزند اما نمیدانم به کجا مرا میخواند... گاهی غم ؟ گاهی تنهایی ؟ پس شادیش را در کجا پنهان کرده !!!
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
فراموش شده ام... مثل سیب هاى باغ... تنها زمانى من رابه یاد خواهى آورد... که دستى غریب براى چیدن من بلند شده باشد…
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
چه نقاش ماهریست ,,,فکر و خیال را میگویم ,,وقتی که دانه دانه موهایت را سفید می کند . . .
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
عادت می کنم... به داشتن چیزی و سپس نداشتنش,, به بودن کسی و سپس به نبودنش,, تنها عادت می کنم اما فراموش نه !
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
از این پس آرزویی نمی کنم مبادا حسرت ِ دوباره ای سبز شود...
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
چشم هایم را می بندم ,,بازی دستانت دیوانه ام می کنند,,رها نمی شوم,, از تو رها نمی شوم از این حس مشترک,,شعله میشوی در لبهایم,, داغ می شوم ,,داغترین فصل بودنم ,, آرام . . . آرام به جهنمت پا میگذارم ...
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
هی کافه چی ! میزهایت را تک نفره کن .... نمی بینی ؟! همــــــه تنهاییـــــــــــــــم.......
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
سرنوشت... اسکار حق توست ... سالهاست که مرا فیلم کرده ای ...
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
زندگی ! کلاهت را بـه هوا بیانداز ... که من دگر جان بازی کردن ندارم ! توبردی..
بــآیـَـد #تنهــآیــی رو خــوب بــفـَهـمـم تـــآ بــتــونــم #کــسی رو خــوشبـخــت کنــم : )
12 سال و 11 ماه و 27 روز و 19 ساعت و 12 دقيقه قبلالآنــم تنــهآ #نیستَــم حتــی 1دَقیــقــه بــآ تنهـــآیی کــه #بهتــریــن رَفـیـقــه