mohmmad
شبی در شهر چشمانت فقط یک رهگذر بودم ندیده دل به تو دادم شدی سلطان و معبودم
mohmmad
موج ، اگه میدونست که ساحل هیچوقت دستشو نمیگیره ، هرگز برای رسیدن بهش ، نفس نفس نمیزد
mohmmad
ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت : نه ... ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم!