mohmmad
کاش می توا نستم با دستانی که محکوم به نوشتنند تنهاییم ،دلتنگیم و سکوت سرد فاصله ها را برایت نقاشی کنم کاش می دانستی عشق چه رنگی دارد تا می توانستم از دلتنگی هایم با همان رنگ برایت بوم بسازم کاش می توانستی شب هنگام با بالهای شیشه ای خیالت تا رویاهای شکستنی خیالم پرواز کنی دستانم را بگیری و تا ته زمان با من سخن گویی کاش می دانستی هر شب در تکرار لحظه ها خسته از سکوتی بی انتها با ماه ، با ستاره از تو می گویم کاش می دانستی در نبودن هایت به جای تو، برای شب بو ها قاصدکها و یاس های دلتنگ حیاط شعر می خوانم در انتظارت می مانم تا یخ های زمان ذوب شود تا پرستوها به پرواز در آیند پس فعلاً محکومم و محکوم یعنی دلباخته دچار و دچار یعنی عاشق
mohmmad
دلت را از “شیشه” بساز ولی به سنگها بگو دلم از “فولاد” است . . .
mohmmad
شعله گفت کاش روزی به شمعدان میرسیدم شمع بدون اینکه حرفی بزند ذره ذره آب شد تا شعله به آرزویش برسد!
mohmmad
روز اول كه عاشقت شدم یادت هست؟ تو كرم ابریشم بودی و من كرم سیب . من به تو قول دادم كه دیگه سیب نخورم تو هم به من قول دادی كه دور خودت تار نزنی! اما من وقتی یك سیب خوشمزه دیدم قولمون یادم رفت و تو از غصه دور خودت تار زدی و بعد یك پروانه خوشگل شدی و منو تنها گذاشتی رفتی دیگه از هر چی سیبه متنفرم
زیبا بود
14 سال و 8 ماه و 6 روز و 20 ساعت و 23 دقيقه قبلممنون از لطف تون
14 سال و 8 ماه و 6 روز و 20 ساعت و 17 دقيقه قبل