رفتم جلو میگم : آقا چیزی لازم نداری؟ میگه : نه... میبینم صدای گریه نوزاد میآد ، میگم بچه داری؟ میگه :بله... میرم جلوتر میبینم یه مادر داره اشک میریزه ، شیرش خشک شده ، نوزاد غذا نداره ، بر می گردم و با عصبانیت میگم : چرا میگی هیچی لازم ندارم؟ میگه : پسرم روم نمیشه از شما چیزی بگیرم ، آخه شما مهمون ما هستین ، ما باید گاوی گوسفندی چیزی قربونی کنیم ، آب و شربت بدیم بهتون ... حالا این کارها رو نکرده یه چیزی هم از مهمونمون بگیریم؟ فقط تونستم رو به آسمون کنم و اشک هامو به زور مخفی کنم و تو دلم فریاد بزنم : ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
روز قُدس ؟! قدس من اینجاست . . . دو قدم آن طرفتر . . . کنار کودک زیر آوار. . . قدس امسال من آذربایجان است . . . قدس امسال من مادران گریان است . . . ...قدس امسال من پدران داغدار است . . . امسال نمی خواهم مشت بر دهان کسی بکوبم. . . من دیگر برای کسی مرگ نمی خواهم . . . بس است دیگر . . . تا کی برای مردم جهان مرگ بفرستم؟ من امسال عزادارم. . . قدس امسال من آذربایـــــــــــــــــــــجــــان است . .