حامد*مهدی سابق*
نمیدونم از چه کسی باید عصبانی باشم، هر چند فرقی هم نمی کنه چون آخرش ترجیح میدم خودم رو مقصر بدونم....حتی در یک ساعت گذشته که خودم رو تو هوای بارونی شهر میدیدم ! جایی که دست تو جیبم کرده بودم و تو خیابون راه میرفتم، خیابونی که جوونها و میون سالها دست هم رو گرفته بودن و من نه در حال فکر کردن به آینده و نه مرور گذشته، بلکه فقط داشتم راه میرفتم، شاید فقط برای تنفس هوای بهاری و دور بودن از چهاردیواری اتاقم......شده تصمیم بگیرین دست از جنگیدن بردارید و زندگیتون رو بذارین به حال خودش تا حسابی به لجن کشیده بشه؟؟!.....
حامد*مهدی سابق*
آدمک آخر دنياست، بخند آدمک مرگ همين جاست، بخند آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست، بخند دستخطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست، بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گريه چه زيباست، بخند آنچه به يادت داديم پر زدن نيست که در جاست، بخند آدمک نغمه آغاز نخوان به خدا آخر دنياست، بخند