یه بار عاشق شده بودم و شکست عشقی بدی خورده بودم! واسه همین رفتم تو اتاق و درو رو خودم بستم… بعد از یه ساعت صدام کردن که بیا شام بخور داره سرد میشه ! گفتم: من دیگه هیچی نمیخورم ، اووم میخوام بمیــــــــرم گفتن : شام ماکارونیه ، ته دیگ سیب زمینی هم داره که دوس داری !!! یعنی اونو بیشتر از ماکارونی دوست داشتی؟! نامردا نقطه ضعفِ منو پیدا کرده بودن ..!
اعتراف می کنم که ی همچین موجودیم سر کلاس ِ درس ---> ./. نا گفته نمونه که رفقا هم بعد ِ کلاس این جوری --> و این جوری --> و این جوی --> از خجالتم در میان
رفتم توی ِ مغازه عروسک فروشی که یه عروسک خوشگل بخرمکه یهو یه دختره سوسول اومد تو و خیلی طبیعی یه 10 دقیقه چرخ زد و هی زیر و رو کرد، آخرش گفت آقا از این پلنگ صورتی ها، زردش رو هم دارین؟ من صاحاب مغازه پلنگ صورتی ... من نمیدونم چی بگم واقعن