یه روز یه یارو داشته غضنفر رو میزده مردم میان جدا میکنن میپرسن چیه چی شده چرا میزنیش. یارو میگه بابا من یه ساعت آوردم گذاشتم رو زمین بفروشم، غضنفر اومده روش وایستاد میگه ببین چند کیلو ام..
یارو توی کوه داشته قدم میزده یه زمرد پیدا کرده به وزن یازده و نیم کیلوگرم! اونوخ من یه بیست و پنش تومنی توی خیابون دیدم خم شدم وردارم خـِشتـَکم جر خورد
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی... به #حباب-نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... #لحظه-ها-عریانند . به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز........... #سهراب
مرسیییییییییییییییییییی
14 سال و 5 ماه و 19 روز و 11 ساعت و 59 دقيقه قبل



14 سال و 2 ماه و 20 روز و 18 ساعت و 26 دقيقه قبلممنون بیتا جان
14 سال و 2 ماه و 20 روز و 18 ساعت و 24 دقيقه قبلخیلی قشنگ بود...ممنون
14 سال و 2 ماه و 20 روز و 18 ساعت و 21 دقيقه قبلقابلی نداشت.....
14 سال و 2 ماه و 20 روز و 15 ساعت و 49 دقيقه قبل