مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" می شویم؟! پس چرا حالا "من" این قدر تنهاست! از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!... اصلا این "او" را که بازی داد؟!... که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"!
مرد امدادگر بلند شد، سرش را تكان و داد رو به افسر گفت: - تموم كرده سركار! ضربه مغزي.. در هياهوي جمعيت صداي پسرك فالفروش به سختي شنيده ميشد. - تقصير من بود جناب سروان... من دوييدم وسط خيابونو صداش كردم تا بقيه پولشو بدم! كه يهو.. كه يهويي ماشين زد بهشو در رفت... افسر خم شد و چيزي را از دست بيجان دختر بيرون آورد. روي كاغذ خونآلود اين غزل را خواند؛ عيشم مدام است ازلعل دلخواه... پشت كاغذ با خطي ريز نوشته شده بود؛ زندگی بر وفق مراد تو می چرخد و به آرزوهای خود می رسی...!