نیم ساعت پیش ، خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ، آواز که خواند تازه فهمیدم ، پدرم را با او اشتباهی گرفته ام ! حسین پناهی
مجنون برای دیدن لیلی در مسیری که محل عبور او بود، چند روز به انتظار نشست تا اینکه در نیمه های یک شب از شدت خستگی، همان طور که بر سر راه نشسته بود، خوابش برد.
همان وقت لیلی از آنجا عبور کرد و وقتی دید مجنون به خواب رفته است، چند گردو جلو ی او گذاشت و رفت.
وقتی مجنون بیدار شد و گردوها را دید، فهمید لیلی آمده و رد شده است و با این گردوها با او حرف زده و گفته است تو عاشق نیستی و باید بروی گردوبازی کنی؛
تو این ی ِ سال و خورده ای که اینجا بودم با خیلی ها تون گفتیم و خندیدم و گذشت ... الان که دارم اینا رو می نویسم خیلی زود داره میگذره ... واسم خیلی #دعا کنید ی ِ راه ِ سخت رو در پیش دارم ب ِ اسم ِ #زندگی ...
دیدگاه رو می بندم تا دوستانی که دیر به دیر میان هم بخونن : ) خوشحالم که با بهترینا دنبالر دوست بودم : )
امیدوارم بازم بشه برگردم نمی دونم کی شاید اومدم شاید هم جا موندم از قبیله ...! همین .
روز و شبی که من نیستم هم واسه همتون خوب بگذره و بر وقف ِ مراد ِ دلتون ...

13 سال و 1 ماه و 23 ساعت و 43 دقيقه قبل
خدايش بيامرزد و بهشت برين جايگاهش باشد . 
13 سال و 1 ماه و 10 ساعت و 24 دقيقه قبلخدا بیامرزه همه ی رفتگان شما رو شیرین خانم. وهمینطور همه ی اسیران خاک رو. ممنونم.
13 سال و 1 ماه و 10 ساعت و 22 دقيقه قبلروحشون شاد

13 سال و 1 ماه و 10 ساعت و 12 دقيقه قبلفاتحه ای نثار روحشون
ممنون عسل. خدا بیامرزه همه رفتگانتون رو.
13 سال و 1 ماه و 10 ساعت و 1 دقيقه قبل