محمد_حسینخانی
تا کی گویی ز ما و من شرمت باد .....تا چند ز ما و من که نه ماست نه من
محمد_حسینخانی
راز درون پرده چه داند فلك؟- خموش.... ای مدعی! نزاع تو با پردهدار چيست؟
محمد_حسینخانی
اتحادِ یار، با یاران خَوش است ....پایِ معنیگیر، صورت سرکش است
محمد_حسینخانی
نامبارک خندهی آن لاله بود.... کز دهانِ او، سیاهی دل نمود
محمد_حسینخانی
محتاج قصّه نيست گرت قصد جان ماست - چون رخت از آنِ توست به يغما چه حاجت است؟
محمد_حسینخانی
مِهر پاکان در میان جان، نشان ....دل مَده الّا به مِهرِ دلخوشان
محمد_حسینخانی
تا شاگردم به قطع استادترم .....تا بندهترم ز جمله آزادترم
محمد_حسینخانی
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست ....ز پا این بند خونین برکنم نیست
محمد_حسینخانی
در جهان کهنه از نو شور و شر باید نمود .. فکر بکری بهر ابنای بشر باید نمود
محمد_حسینخانی
یکی روبهی دید بی دست و پای. فرو ماند در لطف و صنع خدای
محمد_حسینخانی
آن یکی خر داشت، پالانش نبود یافت پالان، گرگ خر را در رُبود
محمد_حسینخانی
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است/ که از حادثهی عشق، تر است....