خب...كله قند ميون اشعارتون راجع به پاييز...لازم بذكر است بنده بشدت از پاييز بدم مياد...!نپرس چرا،...بعله...خواستم بگم هنوزم هستند كساني كه از پاييز متنفرند
@حسین ابراهیمی کلمات را توان انعکاس عمق مصیبت نیست. آری ، «علی شهید شد » اما آیا این حادثه سهمگین در همین سه کلمه می گنجد. شدت مصیبت را باید در پشت خمیده شیعیان علی و در زانوان بغل کرده حسن و حسین جست. این طوفان سهمگین زینب را برخاک نشانده و او که مثل صبر است ، اینک بی تاب شده ؛ عمق فاجعه را باید در اشک احساس یتیمانی دید که پدر را برای بار دوم از دست داده اند. در غم غریب یاران علی ، هیچ کس را باور مصیبت نیست. مگر علی می میرد ؟؟؟
نهایت غم رو وقتی حس میکنی که یک بچه هفت ساله مبتلا به ایدز میاد با بغض بهت میگه: میشه منو بغل کنی؟ نهایت درد رو زمانی حس میکنی که وقتی اون بچه رو بغل کردی و ازش پرسیدی چرا ناراحته بهت میگه: "امروز میخواستم به خانم معلممون گل بدم برای روز معلم و بغلش کنم مثل بچه های دیگه. ولی معلمم بهم گفت دور بایستم. بهم گفت نباید بغلش کنم.
بچه ها همه منو مسخره کردن، هیچکی از اول سال کنار من نمیشینه و با من دوست نمیشه. همه میکن من آلوده ام. میگن من مریضشون میکنم. معلمم هم امروز گفت ممکنه اگه بغلش کنم اونم مریض کنم. مگه شما نگفتی من اگه داروهامو بخورم و اون کارایی که گفتی نکنم هیچکی رو مریض نمیکنم.
مگه شما نگفتی من زیاد هم مریض نیستم. مگه شما نگفتی اگه برم مدرسه دوست پیدا میکنم. پس چرا هیچکس با من دوست نمیشه؟ پس چرا مامان دوستم گفت من شاید تا سال دیگه بمیرم؟"
اینجاست که دیگه حرفی پیدا نمیکنی که در جواب این همه درد و ناراحتی بگی. فقط میتونی اشک هاتو به زور نگه داری. فقط میتونی اون بچه که حالا داره گریه میکنه رو بغل کنی و براش خیلی ساده توضیح بدی بعضی آدما ممکنه اشتباه کنن.
فقط میتونی با اون حرف بزنی از همه آدمای خوب دنیا، میتونی براش از دوست هایی بگی که حتما یک روز پیدا میکنه، میتونی براش از خوبی ها بگی. ولی یه جایی ته ته دلت خودت هم شک میکنی به حرف هات. به اینکه آیا واقعا این بچه توی این جامعه با این طرز فکر یه روزی رو میبینه که همه بی ترس دوستش داشته باشن.
و اینجاست که دلت میگیره، و این جاست که مدادرنگی و مدل نقاشی رو میدی که مشغول نقاشی بشه و خودت با سرعت تمام میزنی بیرون از اونجا. میری راه میری توی خیابون و اشک میریزی بی صدا. سعی میکنی خودت رو آروم کنی ولی سخته.
اینجاست که آرزو میکنی کاش الان یکی بود که فقط کنارت راه میرفت و دستت رو میگرفت میذاشت حرف بزنی وگریه کنی و بعد که سبک شدی، آرومت میکرد.. چرا اینقدر سنگدل شدیم؟ چرا باید یک معلم با یک بچه هفت ساله این برخورد رو داشته باشه؟ چرا یک بچه هفت ساله باید آرزوش این باشه که یکی بیاد بغلش کنه بی که بترسه ازش. چرا؟
@آناهیتا به هر رو پس از نه ماه واند بارداري افتادم به خونريزي مشي با ديدن خون وحشت زده دست به سوي آسمان برداشت،دريافت كه مي بايست بند ناف فرزند را با دندان ببرد و بارها مرا ستايش كرد كه چنين خاصيت آفرينندگي از خود بروز دادم دختري از من زاده شد نامش را آناهيتا گذاشتيم...
پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نيستم، تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي."
پرنده گفت: "من فرق درخت و آدمها را خوب مي دانم.اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم."
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: "راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟"
انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت: "نمي داني، بر فراز اسمان چقدر جاي تو خاليست."
انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور. يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: "غير از تو، پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضروري است، اما اگر تمرين نكند، فراموش مي شود.پرنده اين را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك ابي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: "يادت مي آيد، تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو اسمان را نديدي. راستي، عزيزم، بالهايت را كجا جا گذاشتي؟"
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد.
من پاییزو خیلی دوست دارم
مخصوصا آذر که به دنیا امدم.
13 سال و 11 ماه و 28 روز و 5 ساعت و 16 دقيقه قبل توسط موبایلعوووووووووع پاييز
13 سال و 11 ماه و 27 روز و 19 ساعت و 1 دقيقه قبل