حرف هايي هست براي گفتن ، که اگر گوشي نبود نمي گوييم و حرف هايي هست براي نگفتن ، حرف هايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورندو ارزش عميق هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد .حرف هايي بي تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه هاي بيقرار آتش اند و کلماتش هر يک انفجاري را به بند کشيده اند کلماتي که پاره هاي بودن آدمي اند اينان هماره در جستجوي مخاطب خويش اند ، اگر يافتند يافته مي شوند ودر صميم وجدان او آرام مي گيرند و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند و اگر او را گم کردند روح را از درون به آتش مي کشند ....
و کتاب هايي نيز هست براي ننوشتن ومن اکنون رسيده ام به آغاز چنين کتابي که بايد قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به کلبه ي بي در و پنجره اي بخزم و کتابي را آغاز کنم که نبايد نوشت .
و شما اي گوش هايي که تنها گفتن هاي کلمه دار را مي شنويد پس از اين جز سکوت ، سخني نخواهم گفت .
وشما اي چشم هايي که تنها صفحات سياه را مي خوانيد، پس از اين جز سطور سپيد نخواهم نوشت .
و شما اي کساني که هر گاه حضور دارم بيش ترم، تا آن گاه که غايبم، پس از اين مرا کمتر خواهيد ديد.
دکتر علی شریعتی
سر شماست! حالا تو این اوضاع که مردم قبل از به دنیا
آمدن بچشون حتی صد در صد نمی دونند که پسر یا دختر، فکر کنید شما حتی یک عکس از بچتون تو یک سالگی دو سالگی دارید!!!
برای اینکار لازم نیست به دکتر برید یا پیش یک جادوگر که تو گوی اش چهره فرزند شما را بهتون نشون بده! فقط کافیه پشت کامپیوتر خود بشنید و یک عکس از خودتون و همسر تون را به سایتی که در ادامه معرفی می کنم آپلود کنید و چهره فرزند خودتون رو ببینید!
تازه این سایت مثل دکتر ها و جادوگر ها هیچ مبلغی از شما دریافت نمی کنه و رایگان است.
قدم به قدم با ما باشید تا به شما چهره فرزند آینده تان را نشان دهیم
برای خواندن آموزش استفاده از این سایت برای دیدن چهره فرزند آینده تان، لطفا به ادامه مطلب بروید…
1- ابتدا وارد شوید: www.makemebabies.com
2- در قسمت Upload Your Photo، عکسی از خود که چهره تان واضح باشد را وارد و آپلود کنید. روی go کلیک کنید. (فرمت تصویر باید Jpeg)
3- حالا عکس شما را نشان می دهد اگر نیاز به برش دارد انجام دهید و اگر احتیاجی ندارد روی Next کلیک کنید!
4- حالا شما باید چهره همسر خود را وارد کنید!
5- اگر چهره همسرتان را وارد بعد از آپلود تصویر را به شما نشان می دهد که اگر خواستید برش بدهید، اگر هم نخواستید روی next کلیک کنید.
6- حالا شما عکس خود و همسر خود را می بینید، زیر آن قاب هایی را می بینید که یکی از یکی زیباتر است، یکی از آنها را انتخاب کنید تا تصویر کودک دلبندتان در آن قرار گیرد!
7- حالا باید جنسیت او را انتخاب کنید! شما می توانید تعیین کنید پسر باشد تا دختر! یا می توانید این انتخاب را به خود سایت بدهید! از آنجا که کار از محکم کاری عیب نمی کند یکبار پسر و دفعه دوم دختر انتخاب کنید.
8- حالا ملیت که مربوط به رنگ پوست می شود را تعیین کنید! آفریقا (سیاه پوست)، هند و اروپائي 0سفید پوست) یا مخلط… این سایت ادعا می کند اگر تعیین رنگ یا ملیت را به سایت بسپاریم که خودش اتوماتیک تشخیص دهد، تا 90 درصد به واقعیت نزدیک تر است!!!! برای اینکار بگذارید حالت پیش فرض که همان Auto-Detcet باشد!
9- حالا اسم فرزند خود را نیز انتخاب کنید!
10- در انتها روی Proceed کلیک کنید! زیاد طول نمیشه، مطمئن باشید از 9 ماه بیشتر نمیشه!
از قدیم و ندیم گفتن که فلان.از قدیم و ندیم گفتن که بهمان.از قدیم و ندیم گفتن که فلانی که فلانِ، بهمانشم فلانه. قدیمیا میگن که اگه فلانی فلانش فلان باشه ،بهمانش تو فلان جا بهمانیو فلان میکنه و اگه تو اون فلان جا فلانش فلان نباشه خاک تو سره فلانِ بهمانی میشه و از تو بهمانش فلانش میزنه بیرون.اصلا قدیمیا یه چیزه دیگه بودن.اصلا حرفای قدیمیارو باید با آب طلا نوشت.اصلان اینا رسمِ .این رسم و رسومو قدیمیا واسه ما به یادگار گذاشتن . اِاِاِاِاِاِاِاِ بچه زبونتو گاز بگیر اینا همشون رسوم قدیمیای آب طلاست .قدیمیا هرچی گفتن راست گفتن .اصلا قدیمیا..... . بابا ولمون کنین سر جدتون ،بابا دست وردارین از سره ما جونِ بچتون.اصلا گور بابای قدیمیام کرده.آخه تا کی باید به خاطر این آب طلا که اندازه آب حلبیم ارزش نداره پوست از سرمون کنده شه.من نمیدونم چرا هنوز که هنوزه با این همه خیره سرمون پیشرفت(که البته جای بحث داره)ما این قدیمیای نسبتا محترممونو ول نمیکنیم بزاریم برن پی کارشون.من نمی دونم چرا هنوز یه سری از آدما فکر میکنن که ما از قویه مخیله عاجزیم و همش باید دنبال یه چیزه دیگه راه بیفتیم .تازه وقتی این انتقادو بهشون میکنی دم از اصالت عقل و هر کسی کو دور مان از اصل خیش میزنند و تازه یه چیزه دیگه که این آخریا دیدم این بود که از نظریه تنازع بقائ داروین مایه میزارن وبه قول خودشون به پست مدرنیزم پل میزنند که من ربطشو هیچ رقمه نمیفهمم.میدونی من یه کم فکر کردم بعد خودمو گذاشتم جای یکی از این آدمای مجهول الاهویه،بعد دیدم به این نتیجه رسیدم که به نظرم میرسه(به نظر من نَها،به نظر اون میرسه)که با یه دید عمیق فلسفی البته از نوع فلسفه های میدون سبزی،عقل یه دوره ای از تاریخ مجهول ظهور کرده وبا تابش نه چندان پر نورش یه سری از آدما رو متمول کرده(همون قدیمیای کذا)و تا دیده اینا از خودشون ویبراسیون تحولو در کردن واسه این که برگ برنده رو داشته باشه و فردا رو از وجود خودش بی بهره بزاره تا همه دربه در دنبالش تاخت برن و ارزشش بیشتر بشه،
سریع عفول کرده و مابقی جهانو تو ذلالت مطلق گذاشته.و در نتیجه از اون نسل منقرض شده یا به قول آمیرزا چهره نما، نگاتیو نور دیده به این ور دیگه خلائی از عقل به وجود اومده که آدمای مفلوک وبخت برگشته ی این حفره تاریخی مهکذا مجبوراً درکوچکترین پیش آمد زندگیِ به قول ارستو آمرانه خود یه کام بکی به فرمایشات آن تیر و طایفه از ما بهتران عقل زدهِ ی دانای کل خود داشته باشند و حسب مورد کسب تکلیف نمایند،و آن بزرگ مردان هماوردهای هول هم که میدونستند ما امروزه به این نکبت بی خردی و عقل گرایی و انتی ماین و تهاجم فرهنگی و استکبار جهانی و ... گرفتار میشیم رابه راه از خودشون نظریات کارشناسی ساتع کردند که دامَنَش اینقدر وسیعه که هیچ نکته ای رو از قلم ننداختند حالا شما از خواص اسفند دود کردن برای جلوگیری از چشم زخم مادر شوهر بگیر تا روشهای مکانیزه کردن دستگاه های دولتی در جوامع ملوک الطوایفیه فئودال زده ی بدبخت با درآمد سرانه سی وپنج هزار دلار.ولی چیزی که مهمه در امروز این کام بک دوستانی که ذکر وصفشون شد آخر کار نیست که ای کاش بود.نه تنها کار به استعلام ازاین فیوضات معنوی خاتمه پیدا نمی کنه بلکه بعضی از این شیر پاک خوردگانی که از اون پدران شیر مرد یا به قول این ارولوژیستای خودمون نیای اصلی، شاخه مویِ رعنایی در تنشون دارند با استناد به گوهراتِ اظهاری مکتوبه ومشهوده دست به روشن گری و تفسیر این کلام های طلایی میزنند.همون طور که یک بار خودم شاهد این امر خطیر بودم و به جونِ مامانم اگه دروغ بگم که زیر گذر بزرگ مرد تاریخ، حج میرزا دربه در یا به روایتی میرزا آجان با همین گوشای خودم شنیدم که اکبر آقا ماسبند از این ور گذر از پشت کرسی سخنوری خودشون پشت دخل ماسبندی،خدمت کمال آقا قصاب ،معروف به کمال قالتاق که من شخصا به علت بیست سی هزارتومنی که بدهکارشونمم ارادت خواصی بهشون دارم، در اونور گذر طی بیانیه ای غیر رسمی و نطق سر گشاده ای ابلاغ کردنند که مگه قدیمیا نگفتند که از دوعای گربه بارون نمیاد؟
پس چرا دیشب که حساب این گربهَ رو با اون چب دستی رسیدم در اخرین لحظه فرارش یه نگاهی خشم ناک توام با حس انتقام و عناد به من کردو یه نگاهیم به آسمون،بعدشم به نیم ساعت نکشید که بارون زدو آب تمامِ مغازرو برداشت.کمال خان هم که داشت ساتورو تو هوا میچرخوند تا شقه گوشتو تبدیل به دو شقه گوشت کنه این کارو نکردوساتور آورد پایین وگذاشت رو پیش خون و بعد با دستای چربش سیبیلای شاه عباسیشو یه چرخی دادو فرمود اکبرآقا از شما دیگه توقع نداشتم تو این بحبوحه تحریف عقاید نیاکانموم به این ماجراها دامن بزنید.بعدشم با چند لحظه مکث فرمودنند بابا جون قدیمیا گفتن از دوعای گربه کوره بارون نمی آد نه هر گربه ای.اکبر آقا رفت تو فکرو ازسر استیصال گفتند هااااان.و اذعان داشتند که حالا تکلیف چیه که ایشون هم در جواب فرمودند که باید طبق سخن پدرانمون عمل کنیم یعنی باید گربه رو بگیریم کورش کنیم تا دیگه از دوعای گربه کوره بارون نیاد.حالا این که با چه حقه و کلکی گربه رو گیر انداختند و با آیین ورسمو خاص چشای اون مادر مرده رو از حدقه در آوردن بماند.البته این یه نمونه کوچیکی در باب نتیجه گیری از سخنان گهر بار قدیمیا بود که فکر کنم واسه رسوندن مطلب کفایت کنه.می دونم که شما هم موندین یه لنگه پا مثله من رو این موضوع که چرا در امروزی که دارای این نسل جونه که داعیه خرد گرایی رو داره هنوز باید این نوع تفکر قربانی بگیره؟اون گربه یه مثال بود.شایدم نمادی بود که خیل جونایی که هنوز والدینی با این نوع تفکردارند درش نمود پیدا میکنه.این درسته که تِزِ اکبر آقا ماسبند و آنتی تِزِ شاغلام قالتاق بیشتر به یه قصه کمدی شبیهِ اما اون سنتزی که از نتایج حرف هاشون حاصل میشه و خِره گربه مادر مرده رو میگیره این داستانو به یه درام اجتماعی مبدل میکنه که روحش در تمامی زندگی نسبتاٌ مدرن امروز ما به یه نحوی مستتره.و راستش گاهی اوقات این قدر مغایر با اصول دو دو تا چهارتا می شه که آدم پیشه خودش میگه صد رحمت به .... .و این اطمینان وجود خواهد داشت که این خالی ما یا بهتر بگه آنسپیس ما با این نوع نگرش پر نخوهد شد.شاید بهتر باشه به دنبال خلا روانی افراد باشیم تا این که بگیم چرا و چی پرش کرده.البته این طور سطحی هم به موضوع نگاه کردن موجب برداشتی بچه گانه از موضوع خواهد شد.این تنها یک رشته از یک کلاف بزرگ در هم تنیده بود که من کشیدمش بیرون.
حالا از این حرفا بگذریم ،من فقط اینو میدونم که اگه از قدیما نگفته بودن که دختر و پسر خوبیت نداره شیرینی خورده هم باشن و بیشتر از چند روز عقدشون جاری نشه و اگه این خان دایی ما عقلشو دستی این حرفا نمیداد و لااقل یک ماه با خانومه سابقش نامزد کرده بود تا همدیگرو بشناسن الان دیگه لازم نبود واسه پرداخت مهریه اون خانوم مثه الاغ بندری از صبح تا شب حمالی کنه و اخر ماه تمام درآمدشو به علاوه چندر غاز درآمد باباش دسته کنه بره بده به مثلا خانوم سابقش.البته بهتره که یه طرفه به قاضی نریم و همه این حرفارو با یه چوب نرونیم و حتما از انصاف دوره که نگیم گاهی اوقات به نکات مهمی هم در این نسخ ذی قیمت برمیخوریم که میتونه راه سعادت بشرو نشون بده و ما رو خووووشبخت کنه(ما که تا حالا ندیدیم).حالا خدا کنه صابون این قدیمیا به تن شما نخوره.به تن ما که خورده،حسابیم خورده اون قدر که کفش داره چشامو میسوزونه.اخه از قدیم و ندیم گفتن...
این که هر کسی یه روزی ،یه جایی،یه طوری و به یه شکلی وارد این جاده طول و دراز از ازل تا ابد به نام حیات میشه مهم نیست مهم اینه که وقتی وارد این مکانیزم همیشه در حال حرکت شد چه کیفیتی و چه سهمی از این راه براش رقم زده خواهد شد و با چه کسانی همراه خواهد شد.متاسفم که اینو میگم ولی شعور در این سیستم به معنای واقعی قرار نداره و اساس و بنیان مولد این راه که طبیعته اساس ظلم هست.همه نا خاسته وارد این جاده میشن ولی وقتی خودتو تو جاده دیدی ناگزیر به حرکتی والا زیر دست وپا له میشی.نمی خوام اینجا داستان افرینشو شرح بدم فقط این حرفا رو زدم که به این جا برسم و حرفی رو بزنم که خودم تا حالا لمسش کردم.بعضی از این مسافرا هستن که همیشه ناچارا جلوی پاشونو نگاه کنن چون تو بد قسمتی از جاده هُولشون دادن تو،پر از چاله چوله و دست انداز ،و همش باید زیره پاشونو بپان که ناغافل سکندری نخورن و با سر نرن تویه چاه. اون وقت اگه اون آدم تو باشی و پس از مدتها که همش تو راه فقط زیره پاهاتو دیدی اونم نه این که خودت خواسته باشی که این جوری باشه و حتی همه هم این طوری نیستن وشاید تویه دوستات فقط سهم تو این قدر باشه ،اون وقته که کم کم زیره لب غُرغُرت شروع میشه و شروع می کنی از خودت سوال کردن و همش چرا و چه طور و....... .سوالاتی که هر کدومش به تنهایی می تونه یه آدمو از پا در بیاره.ولی یه حسی همش توی دلت میگه ادامه بده ،وانستیا،من میدونم که بلاخره به یه جایه خوبی میرسی اره بلاخره میرسیم برو.تا این جا همه چی قابل تحمله ولی این پایانش نیست.یه جایی میرسه که تو پس از مدتها که فقط پایینو نگاه کردی و جنگیدی با ناسازگاری و نا جوان مردی راه،خسته میشی ، می ایستی و دستتو میزنی به کمرت و قدتو راست میکنی با دست عرق پیشونی تو میگیری و یه سایه با دستت ایجاد میکنی تا بتونی ببینی کجایی .اینجاست که لحظه خرد شدنه توِ چون هر چقدر که دقیق تر نگاه میکنی متوجه میشی که همون جایی هستی که قبلا بودی و تو این مدت همش دوره خودت چرخیدی،اینجاست که دیگه پاهات سست میشه و نا خود آگاه میشینی ،خشکت میزنه،تمام مسیری که طی کردی مثله یه فیلم از جلوی چشمت رد میشن.
تمام اون فکر هایی که میکردی وامید هایی که تمام زندگی خودتو بهشون بستی انگار دارند بلند بلند بهت می خندند .همه جا دور سرت میچرخه ، اصلا باورت نمی شه اخه با این همه تلاش و بدبختی اومدی با چه امید هایی ولی حالا فهمیدی که نسیبت فقط یه هیچی بزرگه و بس.اینجاست که دیگه حرفی برای گفتن نداری و فقط یه جملست که میشه ازت شنید......چرا من.....دیگه شاید هیچ وقت از اینجا پا نشی سرتو میزاری بین دوتا زانوهاتو میگی لعنت به احساسی که داشتم.شایدم باز پابشی ولی این بار قصد رفتنی نداری ،شایدم بخزی به یه کنجی و عابرانی نگاه کنی که دارن رد میشن و شاید هر چند دقیقه ای کسی با نگاه نا دوستانه ای و صدای گذرایی بگه سلام.حالا دیگه نای رفتنی برات نیست ولی بازم در دلت امیدی هست به نجات ولی بعد از مدتها دیگه حتی به رسیدن یک خبر از طرف قاصدکی راضی بشی .ولی هیحات ، میرسه روزی که دیگه اگه قهصدکی هم از کنارت رد بشه تو باورش نمی کنی.
یادمه تو اول راه یه نفر بهم گفت پسر جون اینو بدون که درسته که هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای هر رسیدنی باید رفت.
امروز دوباره دیدمش ولی نه مثل دفعه قبل این بار که دیدمش کز کرده بود گوشه یه دیواری و سرش پایین بود چند نفری هم اطرافش بودن رفتم جلوتر دیدم آدمای اطرافش دارن به هم دیگه میگن که پیر مرد بیچاره دیشب تو سرما بوده آخه جاییو نداشته که بره تموم کرده.پیر مرد بیچاره...
هیچ چیز در این دنیا تصادفی نیست. هر چیزی درست در همان زمان و مکانی که باید، اتفاق می افتد. ما از تمایلاتی که داریم با خبریم اما از ریشه این تمایلات آگاهی نداریم و به همین دلیل احساس می کنیم که برای رسیدن به خواستههامان آگاهانه و با اختیار عمل می کنیم اما نمی دانیم که ریشه این رفتار در زنجیره وراثتی است که عمری به درازای خلقت بشر دارد. شاید "و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی" اشاره به همین معنی داشته باشد. هنگامی که آدمی به این تسلسل اتفاقات در این زنجیره باور داشته باشد دیگر غم و شادی برایش یکسان است و تسلیم در برابر خواسته های الهی، تن به اراده ی خداوندی میدهد:
گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند
ما می توانیم درخت هلو بکاریم و پروش دهیم اما نمی توانیم آن را وادار کنیم که هر وقت ما می خواهیم به بار بنشیند و یا هر میوه ای که ما خواستیم، تولید کند. واقعا در تمام ماجراهایی که تا کنون برای ما اتفاق افتاده و زندگی ما را تشکیل می دهد چقدر آگاهانه عمل کرده ایم و حق انتخاب داشته ایم؟
روزها عجیب از دستم میگریزند و من با گذشت هر روز یک روز به انتهای عمرم نزدیک میشوم، نزدیکتر و نزدیکتر تا روزی که دیگر روزی نخواهد بود و باید رفت و آن روزی که دیگر روزی نیست، چندان هم دور نیست و من مانده ام چه کنم؟
پس از گذشت سالها چون موجودی که تازه پا به این دنیا گذاشته است سرگردانم!
بارها فکرکردهام که دریافتهام آن را که باید اما پس از چندی به این نتیجه رسیدهام که این نیست آن چیزی که باید باشد و در به در به دنبال گم شدهام ثانیهها و دقیقهها و ساعتها و روزها و سالها را پشت سر گذاشته ام و هیچ...
سالها در این وادی ، هر لحظه دست به دامن شاهدی شدم و از سفره رنگین این دنیا لقمههای رنگینتر برداشتم ولی کجاست آن شرابی که دوای سالهای تشنگی من است؟
درد من درد بی درمانی است چون اصلا نمیدانم چیست و اصلا چرا هست!
وچرا خیلیها این درد را ندارند و چه راحت زندگی میکنند و چقدرحسرت میخورم به خوابهایشان به خندههایشان به زندگی بچگانهشان...
وقتی با هم مینیشینند و از سود وزیان صحبت میکنند چقدر ابلهاند!
چیزهایی را میخرند و میفروشند که هیچ تعلقی به ایشان ندارد. مینشینند زمین خدا را قسمت میکنند و قولنامه و سند و قباله و هزار بامبول دیگر در میآورند که مالکیت خودشان را ثابت کنند و خداوند خدا آن بالا نشسته و مثل پدری مهربان به این پسران نادان میخندد!
او خوب میداند که این کودکان هیچوقت بزرگ نخواهند شد حتی وقتی پیر میشوند، وقتی موهاشان سفید میشود، حتی وقتی میمیرند هنوز بچهاند و حریص به بازیهای کودکانه خویش...
خداوندا! آیا من هم پیری کودک خواهم بود؟
آیامن هم کودک خواهم مرد؟
ای خدا!
ای واجب!
ای علت!
ای مطلق!
ای کسی که نمیدانم چیستی ولی میدانم که هستی!
به من بگو چه کنم؟!
بیا ره را به من بنمای در بگشای...
به دليل اينکه که اين سحابي شبيه يک مورچه است نام آن را آنت گذاشته اند
اين سحابي داخل کهکشان ما قرار دارد و فاصله آن تا زمين بين 3000 تا 6000 سال نوري ميباشد.
حرف هايي هست براي گفتن ، که اگر گوشي نبود نمي گوييم و حرف هايي هست براي نگفتن ، حرف هايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورندو ارزش عميق هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد .حرف هايي بي تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه هاي بيقرار آتش اند و کلماتش هر يک انفجاري را به بند کشيده اند کلماتي که پاره هاي بودن آدمي اند اينان هماره در جستجوي مخاطب خويش اند ، اگر يافتند يافته مي شوند ودر صميم وجدان او آرام مي گيرند و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند و اگر او را گم کردند روح را از درون به آتش مي کشند ....
14 سال و 1 ماه و 23 روز و 19 ساعت و 6 دقيقه قبلو کتاب هايي نيز هست براي ننوشتن ومن اکنون رسيده ام به آغاز چنين کتابي که بايد قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به کلبه ي بي در و پنجره اي بخزم و کتابي را آغاز کنم که نبايد نوشت .
و شما اي گوش هايي که تنها گفتن هاي کلمه دار را مي شنويد پس از اين جز سکوت ، سخني نخواهم گفت .
وشما اي چشم هايي که تنها صفحات سياه را مي خوانيد، پس از اين جز سطور سپيد نخواهم نوشت .
و شما اي کساني که هر گاه حضور دارم بيش ترم، تا آن گاه که غايبم، پس از اين مرا کمتر خواهيد ديد.
دکتر علی شریعتی