کتاب بسیار جالبی است که با نگاه به کتاب سفرهای گالیور جاناتان سویفت نوشته شده است البته از نظر تخیل و غنای هستی شناسی بر این کتاب برتری دارد.داستان این این گونه آغاز می شود که یکی از ساکنان ستاره شعرا برای تماشای زمین می آید. قد او 500000 پا است . او در سر راه خود به یکی از ساکنان زحل برخورد می کند که چون قدش فقط چند هزارپا است بسیار اندوهگین است. ساکن شعرا از ساکن زحل می پرسد که چند حس دارد و او در پاسخ می گوید که ما فقط 72 حس داریم و همیشه از کمی این حواس اندوهگینیم.بعد می پرسد:عمر متوسط شما در زحل چقدر است؟
-افسوس که عمر ما بسیار ناچیز است عده ی کمی از ساکنان کره ما 15000سال عمر می کنند تازه شروع به یاد گیری می کنیم که ناگهان مرگ به سراغ ما می آید!
هنگامی که این دو در کنار دریا ایستاده بودند، یک کشتی می بینند .ساکن شعرا آن را مانند حشره ای از زمین بلند می کند و روی ناخن خود میگذارد .این عمل باعث وحشت کشتی نشینان می شود. کشیشان کشتی دست به دعا و استغاثه بر می دارند ، ملاحان بد وبیراه می گویند و فیلسوفان برای توضیح و تاویل این انحراف از قانون جاذبه، فرضیه می سازند!
ساکن شعرا خطاب به آنان چنین می گوید:
ای ذرات هوشمندی که خدا با آفریدن شما خواسته است قدرت و حکمت خود را نشان دهد، شکی نیست که شما در روی زمین از خوشی و لذت خالص برخوردار هستید زیرا مادیات جلوی شما را نگرفته است و ظاهرا ماده در شما از روح کمتر است بنا براین باید زندگی شما با محبت و تفکر سپری گردد که لذات واقعی یک روح کامل است.من سعادت واقعی را هیچ کجا پیدا نکرده ام اما بدون تردید محل آن همین جاست!
یکی از فیلسوفان چنین پاسخ می دهد:
ما برای شقاوت و جنایت مواد کافی در دست داریم ...برای مثال همین حالا که ما با هم گفتگو می کنیم عده ی زیادی از ما در حال جنگ با عده ای دیگر هستند و بلاخره هریک از آنها قاتل و یا مقتول خواهد شد و این امر تقریبا در تمام نقاط زمین از قدیم معمول بوده است.
ساکن شعرا که از این سخنان عصبانی شده بود فریاد می زند:
ای بدبختها!
می خواهم تمام شما جنایتکاران مسخره را زیر پا له کنم!
فیلسوف در پاسخ می گوید:
بیخود زحمت نکشید! آنها کاملا می دانند که چگونه همدیگر را از بین ببرند...!
داستان فیلم Water for Elephants درباره پسر جوانی بنام جیکب است، او در كالج در حال تحصيل در رشته دامپزشكي است اما اتفاق ناگواري براي خانواده او رخ ميدهد و جيكب پدر و مادر خود را در يك حادثه رانندگي از دست ميدهد و از سوي ديگر او قادر به پرداخت بدهي پدر خود به بانك نيست و خانه آنان نيز مصادره مي شود.
جيكب براي پيدا كردن شغل سر از يك قطار در مي آورد قطاري كه با آن حيوانات و وسايل سيرك جابه جا مي شود او با تلاش هاي خود در سيرك كار پيدا ميكند، جيكب در ادامه با دختري آشنا مي شود كه به او دل ميبندد و اين دختر، معشوغه صاحب سيرك آقاي آگست است، صاحب سيرك مردي از خود راضي و عصباني است كه براي درآمد زايي بيشتر فيلي را خريداري ميكند و جيكب مربي تربيت اين فيل مي شود اما در ادامه داستان اتفاقات ديگري رخ ميدهد و...
تصويربرداي و صداگذاري اين فيلم در حد بسياري مطلوبي است و داستان فيلم بسيار زيبا دنبال مي شود، محيط هاي متنوع تصوير برداري در فيلم از نكته هاي جذاب تر شدن فيلم به حساب مي آيد.
کتاب بسیار جالبی است که با نگاه به کتاب سفرهای گالیور جاناتان سویفت نوشته شده است البته از نظر تخیل و غنای هستی شناسی بر این کتاب برتری دارد.داستان این این گونه آغاز می شود که یکی از ساکنان ستاره شعرا برای تماشای زمین می آید. قد او 500000 پا است . او در سر راه خود به یکی از ساکنان زحل برخورد می کند که چون قدش فقط چند هزارپا است بسیار اندوهگین است. ساکن شعرا از ساکن زحل می پرسد که چند حس دارد و او در پاسخ می گوید که ما فقط 72 حس داریم و همیشه از کمی این حواس اندوهگینیم.بعد می پرسد:عمر متوسط شما در زحل چقدر است؟
14 سال و 1 ماه و 28 روز و 14 ساعت و 19 دقيقه قبل-افسوس که عمر ما بسیار ناچیز است عده ی کمی از ساکنان کره ما 15000سال عمر می کنند تازه شروع به یاد گیری می کنیم که ناگهان مرگ به سراغ ما می آید!
هنگامی که این دو در کنار دریا ایستاده بودند، یک کشتی می بینند .ساکن شعرا آن را مانند حشره ای از زمین بلند می کند و روی ناخن خود میگذارد .این عمل باعث وحشت کشتی نشینان می شود. کشیشان کشتی دست به دعا و استغاثه بر می دارند ، ملاحان بد وبیراه می گویند و فیلسوفان برای توضیح و تاویل این انحراف از قانون جاذبه، فرضیه می سازند!
ساکن شعرا خطاب به آنان چنین می گوید:
ای ذرات هوشمندی که خدا با آفریدن شما خواسته است قدرت و حکمت خود را نشان دهد، شکی نیست که شما در روی زمین از خوشی و لذت خالص برخوردار هستید زیرا مادیات جلوی شما را نگرفته است و ظاهرا ماده در شما از روح کمتر است بنا براین باید زندگی شما با محبت و تفکر سپری گردد که لذات واقعی یک روح کامل است.من سعادت واقعی را هیچ کجا پیدا نکرده ام اما بدون تردید محل آن همین جاست!
یکی از فیلسوفان چنین پاسخ می دهد:
ما برای شقاوت و جنایت مواد کافی در دست داریم ...برای مثال همین حالا که ما با هم گفتگو می کنیم عده ی زیادی از ما در حال جنگ با عده ای دیگر هستند و بلاخره هریک از آنها قاتل و یا مقتول خواهد شد و این امر تقریبا در تمام نقاط زمین از قدیم معمول بوده است.
ساکن شعرا که از این سخنان عصبانی شده بود فریاد می زند:
ای بدبختها!
می خواهم تمام شما جنایتکاران مسخره را زیر پا له کنم!
فیلسوف در پاسخ می گوید:
بیخود زحمت نکشید! آنها کاملا می دانند که چگونه همدیگر را از بین ببرند...!
بد نیست که این داستان را بخوانید...
كتابخون هاي دنبالر...
14 سال و 1 ماه و 28 روز و 14 ساعت و 17 دقيقه قبل@آناهیتا
@آلبالو خانومیツ
@هیــــــــــوا
@پـــریســــا
مرسي محمد...
14 سال و 1 ماه و 28 روز و 14 ساعت و 15 دقيقه قبلمرسی
14 سال و 1 ماه و 28 روز و 12 ساعت و 33 دقيقه قبل