☂مـُפـَــمـَـבســـآم☂
شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم، وقتی میخواند نمی شنیدم… . وقتی دیدم که نبود… وقتی شنیدم که نخواند…! چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد وزلال، در برابرت، می جوشد و می خواند و می نالد، تشنه آتش باشی و نه آب … . و چشمه که خشکید، چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت، و آتش، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش روئید و از آسمان بارید . تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش، و بعد ِعمری گداختن از غم ِنبودن کسی که، تا بود، از غم نبودن تو میگداخت. . و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را، در غربت این آسمان و زمین بیدرد، دردمند میدارد و نیازمند بیتاب یکدیگر میسازد، دوست داشتن است. . و من در نگاه تو، ای خویشاوند بزرگ من، ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود و در ارتعاش پراضطراب سخنت، شوق فرار پدیدار دیدم که تو تبعیدی این زمینی! . و اکنون تو با مرگ رفتهای ومن اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفسی گامی به تو نزدیک تر می شوم… . و این زندگی من است.
☂مـُפـَــمـَـבســـآم☂
اگر خدا بهتون بگه من و بيشتر دوست داريد يا زندگي كردن در نهايت خوشبختي رو .... كدام گزينه رو انتخاب ميكني؟؟؟؟