مُجے پاراداکس
... {به نقل از پست قبل} ... مدتي گذشت... راهب دوباره روسپي را صدا زد و گفت: اين کوه سنگ را مي بيني؟ هر کدام از اين سنگها نماينده يکي از گناهان کبيرهاي است که انجام دادهاي، آن هم بعد از هشدار من. دوباره ميگويم: مراقب اعمالت باش! زن به لرزه افتاد، فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشک پشيماني ريخت و دعا کرد: پروردگارا، کي رحمت تو مرا از اين زندگي مشقت بار آزاد مي کند؟ خداوند دعايش را پذيرفت. همان روز، فرشتهی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته به دستور خدا، از خيابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود بر... روح روسپي، بي درنگ به بهشت رفت. اما شياطين، روح راهب را به دوزخ بردند! در راه، راهب ديد که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد: خدايا، اين عدالت توست؟ من که تمام زندگيام را در فقر و اخلاص گذراندهام، به دوزخ میروم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت میرود؟! {ادامه دارد}
مُجے پاراداکس
راهبي در نزديکي معبد زندگي مي کرد . در خانه روبرويش , يک روسپي اقامت داشت ! راهب که مي ديد مردان زيادي به آن خانه رفت و آمد دارند , تصميم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسيار گناهکاري . روز وشب به خدا بي احترامي مي کني. چرا دست از اين کار نمي کشي ؟ چرا کمي به زندگي بعد از مرگت فکر نمي کني…؟! زن به شدت از گفته هاي راهب شرمنده شد و از صميم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنين از خدا خواست که راه تازه اي براي امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد بعد از يک هفته گرسنگي , دوباره به روسپي گري پرداخت .اما هر بار که خود را به بيگانه اي تسليم مي کرد از درگاه خدا آمرزش مي خواست ... راهب که از بي تفاوتي زن نسبت به اندرز او خشمگين شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ اين گناهکار , مي شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!! و از آن روز کار ديگري نکرد جز اين که زندگي آن روسپي را زير نظر بگيرد , هر مردي که وارد خانه مي شد , راهب ريگي بر ريگ هاي ديگر مي گذاشت .مدتي گذشت... {ادامه دارد}
مُجے پاراداکس
... {به نقل از پست قبل} ... قاضي هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از اين که سخنان دو جانب دعوا را شنيد، گلو صاف کرد و گفت: نمي دانم چه حکمي بکنم. من هر دو طرف را شنيدم. از يک سو ملا و مومناني قراردارند که به تاثير دعا و ثنا باور ندارند از سوي ديگر مرد مي فروشي که به تاثير دعا باور دارد +=+=+=+=+=+ (کتاب : قصههایی برای پدران، فرزندان، نوهها - نویسنده: پائولو کوئلیو، مترجم آرش حجازی)
مُجے پاراداکس
پولداري در کابل، در نزديکي مسجد قلعه فتح الله رستوراني ساخت که در آن موسيقي بود و رقص، و به مشتريان مشروب هم سرويس مي شد. ملاي مسجد هر روز موعظه مي کرد و در پايان موعظه اش دعا مي کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلاي آسماني را بر اين رستوران که اخلاق مردم را فاسد مي سازد، وارد کند. يک ماه از فعاليت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شديد شد و يگانه جايي که خسارت ديد، همين رستوران بود که ديگر به خاکستر تبديل گرديد. ملاي مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبريک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چيزي بخواهد، از درگاه خدا نااميد نمي شود. اما خوشحالي مومنان و ملاي مسجد دير دوام نکرد. صاحب رستوران به محکمه شکايت کرد و از ملاي مسجد تاوان خسارت خواست. ملا و مومنان البته چنين ادعايي را نپذيرفتند. قاضي هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از اين که سخنان دو جانب دعوا را شنيد، گلو صاف کرد و گفت: نمي دانم چه حکمي بکنم. من هر دو طرف را شنيدم. {ادامه دارد}
مُجے پاراداکس
هنوز هیشکی بیدار نشده!! دنبالر تو خوابه!!!!
مُجے پاراداکس
سلااااااااااام صبح بخیر.... ارادت!!
مُجے پاراداکس
آقایون، خانوما، دوستان و رفقا... همگی خسته نباشین... روزتون خوش و شبتون پر از ستاره... خداحافظ تا فردا
مُجے پاراداکس
پسر جهنمی: + تو عاشق شدی، بیا یه آبجو بزن =اوه نه، بدن من یه جور معبده + تو اینو بزن، میشه شهر بازی!
مُجے پاراداکس
روز واقعه : عمرو (سعيد نيكپور) : مسلماني ما سه نسل است و از او هيچ . زيد (عزت الله انتظامي) : آري ، اما من از اسلام او بوي تازگي ميشنوم و از مسلماني تو تنها بوي غرور جاهلي ميآيد . عمرو : ما شصت ساله مسلمانيم . زيد : اين چه تفاخري است كه به ايمان خويش ميكني ؟ كه تو اگر مسلماني از پدر داري ، او اين گنج به رنج خويش يافته است.
مُجے پاراداکس
سلطان: فريبرز عربنيا: خونهمو ... اينجا بود... اينجا پنج تا اتاق... دو تا باغچه و يه حوض بود... بزرگ نبود... اما بود.
مُجے پاراداکس
اجاره نشینها: عباس آقا (عزت الله انتظامي) : اكبر ، بيا بپر برو دكون پيش عسگري ، بهش بگو واسه سي چهل نفر ، چرخ كرده و راسته جور كنه . خس مسشو ، رگ و ريششو قشنگ بگيره صافش كنه . شيشك آجري باشه ها . سوسه موسه بهت نده!
مُجے پاراداکس
هزار دستان : پیروزی رؤیت میشود، حتی اگر در کاسه چشمان من و تو گیاه روییده باشد.
مُجے پاراداکس
زير پوست شهر (رخشان بين اعتماد) طوبا (گلاب آدينه) : آخه اين جاهاي چيتان فيتان چيه آدمو ورميداري ميآري ؟ عباس (محمدرضا فروتن) : تو آخه چيتان مني ، همهي فيتان مني ، چيتان فيتان مني.
مُجے پاراداکس
دوئل : اسکندر رو به یوسف : پس بیخود نمی گن مملکت افتاده دست بچهها... یوسف :ها کوکا اگه دست شما بزرگا بود که الان عراقیا داشتن دم زاینده رود لب کارون میخوندن...
مُجے پاراداکس
21گرم : مگه ما چند بار به دنیا میآییم، مگه ما چند بار از اين دنیا میریم؟ میگن درست لحظه ي مرگ 21 گرم از وزن آدمي كه داره میمیره، کم میشه. مگه 21 گرم چقدر ظرفیت داره؟ مگه چی از ما کم میشه؟ مگه چی میشه اگه ما 21 گرمو از دست بدیم؟ با رفتن اون چی میشه؟ مگه چقدر ارزش داره؟ 21 گرم وزن… یک سکه پنج سنتی, وزن یک مرغ مگس خوار…یه تیکه شکلات 21گرم چقدر وزن داره؟ این 21 گرم که از ما کم میشه وزن روح ماست. واقعا 21 گرم چقدر وزن داره؟ وزن “بودن” و “هستی” ما چقدره؟ 21 گرم"