مصطفی
با عبرت از شکست های گذشته ، کمر شکست های آینده را بشکن . . .
مصطفی
پاکدل باش ، تا دلها را پروانه خود سازی . . .
مصطفی
گذشته را با خود داشته باش ، اما در آن زندگی مکن و فقط تجربه بگیر . . .
مصطفی
هیچوقت شک هایت را باور مکن ، و به باور هایت شک نکن . . .
مصطفی
قلب خود را از کینه دیگران پاک کن ، تا قلب آنها از کینه تو پاک شود . . .
مصطفی
اگه جای عمو نوروز بودی چی واسم کادو میآوردی !؟
مصطفی
دنیا خوابی است که اگر آن را باور
کنی پشیمان می شوی . . .
روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.
15 سال و 6 ماه و 9 روز و 15 ساعت و 24 دقيقه قبلتو این مراسم سردبیرهای روزنامههای محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشان (راز خوشبختیشان) را بفهمند.
سردبیر میپرسد: "آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یک همچین چیزی چطور ممکن است"؟
مرد روزهای ماه عسل رو به یاد میآورد و میگوید: "بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. آنجا برای اسب سواری هر يك اسبي انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود. سر راهمان آن اسب ناگهان پرید و همسرم را از زین انداخت. همسرم خودش را جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت: "این بار اولت هست".
بعد یک مدت، دوباره همان اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت:"این بار دومت هست".
و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم را انداخت؛ همسرم با آرامش تفنگش را از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و آن اسب را کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم: "چکار کردی روانی؟ دیوانه شدی؟ حیوان بیچاره را چرا کشتی؟"
همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت: "این بار اولت هست".