امروز که از خواب بیدار شدم صدای باد بود و صدای از تو نبود از خانه که بیرون آمدم صدای در بود و صدای تو نبود و از کوچه که می گذشتم گرمای خورشید بود گرمای دستان تو نه و آنچنان از خواب پریدم که گویی همه زمین بر من ویران گشته دلم را قرص کردم و به سردی خورشید نگاهی کردم و بی آنکه چیزی بگویم به او سلامی کردم و رفتم
نگهم دست هنرپرور نقاشی بود
تا نگاهم به نگاهت آمیخت
نقش زیبای تو را
با قلمی از احساس
بر دلم
در یک لحظه کشید
و از آن پس
هر شب تا سحر
نگهم چشم بر پیکر نقاشی خود می دوزد