نغمـــــه ی دل
داشتم از عشق برایش می گفتم فکر کرد قصه است خوابش برد
نغمـــــه ی دل
گرگها این روزها دیگر شکار نمیروند ٬ بلکه دل به نی چوپان سپرده اند و گریه میکنند .... با گرگها گشتیم ٬ با ببر ها خوردیم ٬ با شیرها نعره کشیدیم و شب با کفتار ها در بیابان خوابیدیم .... ولی افسوس که عاقبت ٬ خود ٬ شکار خرگوش ها شدیم .......
نغمـــــه ی دل
در دنیای ما شغال ها و کفتار ها توبه کردند ٬ لاشخورها ٬ اجساد خاکسپاری میکنند و اما ؟؟؟؟ امان از آهوهای تازه به دوران رسیده ...
نغمـــــه ی دل
تنها نشسته ام ... اما ... تنها نیستم یادت امان تنهایی نمیدهد .
نغمـــــه ی دل
دیگران میپرسند: بیداری ؟!! آری بی"دار"م ... چراکه اگر "دار"ی داشتم، یا قالیه زندگیم را خودم می بافتم یا زندگیم را به "دار" می آویختم و خلاص... پس ... بی"دار" بی"دار"م
نغمـــــه ی دل
این روزها پرگار های خوبی شده ایم ٫ خوب همدیگر را دور میزنیم ..
نغمـــــه ی دل
قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... من دردِ مشترکام مرا فریاد کن. . . . . شاملو
سلام خوبي عزيزم
13 سال و 2 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 25 دقيقه قبلمرسی که دنبالم کردی
12 سال و 11 ماه و 27 روز و 13 ساعت و 57 دقيقه قبل