نغمـــــه ی دل
داشتم از عشق برایش می گفتم فکر کرد قصه است خوابش برد
نغمـــــه ی دل
دوستان شبتون مهتابی ..... خدا نگهدار
نغمـــــه ی دل
"دنیا" بازیهایت را سرم در آوردی… گرفتنیها را گرفتی… دادنیها را ” ندادی " حسرتها را کاشتی… زخمها را زدی … دیگر بس است… چیزی نمانده بگذار آسوده بخوابم … "محتاج یک خواب بی بیدارم . .
نغمـــــه ی دل
آسمان عزیز ! کمی آرام بگیر ؛ من هی می خواهم فراموش کنم ، تو هی . . . اسم این کار تو باران نیست . . .
نغمـــــه ی دل
محو میشوم در تو . . . انگار که به چالش کشیده اند سیاهی صد سال تنهایی مرا چشمانت . .
نغمـــــه ی دل
خدا خیرت بدهد هوای آلوده صدایم که میگیرد چشمانم که میسوزد اشکم که میآید... همه را میاندازم گردن تو
نغمـــــه ی دل
میـــ گویند : زندان سرد استــ .. میـــ دانم .. این را من می فهمم .. که سالها در زندان زیسته ام .. من درونم سرد استـــ .. امروز پیش از همیشه . .
نغمـــــه ی دل
کـــاش مـــنــم مــعـــلــق در هــوا بـــودم نــه زمــیــن رو مــیــخوام نـه آســمــان را . . .
نغمـــــه ی دل
بنـــد دلـــم را به بند کفـــش هایت گـــره زده بودم که هر جـــا رفتـی دلــم را با خود ببری غــــافل از اینکه تو پـــا برهنـــه می روی و بی خبــــر . . .
نغمـــــه ی دل
روزگــارم را سـیـــاه کـــردنـــد میگـــوینـــد شـــب اســـت !...
نغمـــــه ی دل
بـــــــدترین کـــــــاری که یه نفــــــر می تــــــونه با دلــــــت بکنــــــه اینــــــــه کــــــــه باعــــــــث بشه...دیگه ذوق نکنی از بودن هیچکس
نغمـــــه ی دل
اخرین بغض مانده در کوچه پس کوچه های تلخ هق هقم این را برایت گلایه میکند.... نیامدی و انتظار امدنت برای همیشه در اغوش دلتنگی هایم به خواب رفت! نیامدی و خواب اشفته ام تعبیر نشد...از که گلایه کنم؟ از دلم؟
نغمـــــه ی دل
خداوند فرمود: عزرائیل برو این بدن رو قبض روح کن. عزرائیل اومد کنار این بدن نشست. خدا گفت: چرا شروع نمی کنی؟ عرض کرد: خدایا از کجای این بدن شروع کنم؟ فرمود: از سرش. گفت سرش اون قدر زخم داره. چشمش زخمه . دهان زخم ...(قربون پیشانی شکسته ات آقا جون) آب بهت ندادن؟ دید تمام بدن زخمه . عزرائیل نشست کنار. خدا گفت: چی شد؟ گفت: من نمی تونم! خدا فرمود: بیا کنار! این بدن تنها بدنیه که خودم باید قبض روح کنم.
نغمـــــه ی دل
چه حیف که بین این همه آدم دگر هیچکسی به بارانی که بعد از مدتها باریده هیچ حسی ندارند..
نغمـــــه ی دل
قدری هم عاشقانه بنویسم ... تنها تصور این ک قرار است برای تو بنویسم خودش شوری ست ک شوق می آفریند. . . . پس عاشقانه می نویسم : - می آیی ؟
سلام خوبي عزيزم
13 سال و 2 ماه و 15 روز و 3 ساعت و 38 دقيقه قبلمرسی که دنبالم کردی
12 سال و 11 ماه و 27 روز و 6 ساعت و 10 دقيقه قبل