نغمـــــه ی دل
داشتم از عشق برایش می گفتم فکر کرد قصه است خوابش برد
نغمـــــه ی دل
لبخندت ، را ، با گریه هایم ، آمیختم ، پازلی ساختم ! از درد و درد !......../ ناهید /.
نغمـــــه ی دل
هـرگـز ،بـا قلـب زیبـایـم ! عشـق تورا گدایـی نمیـکنـم ! شـایـد آن را ، به گـدای اولـی ، بخشــیده بـاشی !.... / ناهید / .
نغمـــــه ی دل
مردان روزگارما طعمِ خیانت دهند آنجا که زنان ، هرزه گی کنند! چه سود! دگر ،این مردان ذائقه ی عشقِ پاک را همان دم ،به فنا سپرده اند بوی هوس میدهند ! .../ ناهید / .
نغمـــــه ی دل
روزی می آیی اما آنقدر دیر که چنان رج به رج از تنهایی بافته ام لباسی به تن خویش که تو را یارای پوشاندنم نیست……….
نغمـــــه ی دل
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت / ای هدهد صبا به سبا میفرستمت
نغمـــــه ی دل
وقتی نگاه می کردم از گل به خار رسیدم با خود گفتم پروردگارا ؟ چه فلسفه ای ست در این همسایگی و چه حکمتی ست در این بیگانگی ( مسعود فردمنش )
نغمـــــه ی دل
عاقبت باید رفت عاقبت باید گفت با لبی شاد و دلی غرفه به خون که خداحافظ تو . . . گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت شکست گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست باید از کوی تو رفت دانم از داغ دلم بی خبری و ندانی که کدام جام شکست که کدام رشته گسست گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی
نغمـــــه ی دل
و بالاخره خواهی فهمید که : همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست. یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست. قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست. مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست. و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست.
نغمـــــه ی دل
ارغوان شاخه همخون جدامانده من آسمان تو چه رنگ است امروز ؟ آفتابی ست هوا ؟ یا گرفته است هنوز ؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است آفتابی به سرم نیست ، از بهاران خبرم نیست آنچه می بینم دیوار است آه این سخت سیاه ، آن چنان نزدیک است
نغمـــــه ی دل
پلیسه به یارو میگه : گواهینامه داری؟ میگه : بزار داشبورد رو ببینم شانس بیاری که داشته باشم ، کارت راه بیفته !
نغمـــــه ی دل
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید .او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش .کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت: می دانستم با او نسبت دارید
نغمـــــه ی دل
از مترسکی سوال کردم : آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشدهای ؟ پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است . پس من از کار خود راضی هستم . و هرگز از آن بیزار نمیشوم ! اندکی اندیشیدم و سپس گفتم . راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم! گفت : تو اشتباه می کنی! زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد . مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد !!!
سلام خوبي عزيزم
13 سال و 2 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 59 دقيقه قبلمرسی که دنبالم کردی
12 سال و 11 ماه و 27 روز و 19 ساعت و 32 دقيقه قبل