که زمانی مادرِ زیبای کسی بوده
که زمانی دخترِ زیبای کسی بوده
که زمانی زنِ زیبای کسی بوده
و یک شب
پوست صورتش از نقاب اینهمه دیگر بودن
کهیر زدهست،
زنی که لبانش روزی
گواه خوشسلیقگیِ دنیا بود
و حالا جای پنج انگشتِ خسته بر غبار آینهها یعنی
در این خانه زنیست،
که از چهرۀ خودش بیزارست
زنی که بیست سال
کلماتش ساکن لبهای دیگر شدند
و بیست سال
به جای سکوت، بغضی برای شکستن داشت
و بیست سال...
زن
نگاهم کرد،
و من آن چشمها را روزی
بر صورت زنی زیبا دیده بودم
نگاهم کرد،
و پیش از او نیز کوهی خسته میشناختم
که هیچ فریادی را پس نمیداد
نگاهم کرد،
و از شدت چشمهایش باران گرفت
زن
نگاهم کرد
تنها،
نگاهم کرد
و حرفی خسته در دهانش بود،
که اوقاتِ روز را تلخ میکرد.
سکوت
گاهی زنیست با انگشتانِ خسته
که آلبوم¬ها را ورق میزند
و انگشت میکشد
بر لبان دختری، مادری، زنی زیبا
و انگشت میگذارد بر سکوتِ لبان زنی دیگر.
.
.
.
لیلا کردبچه
از #سانسور ِ احساسی خسته ام. . .
13 سال و 6 ماه و 9 روز و 16 ساعت و 34 دقيقه قبل