˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
فــــکر کنم قطب شمال در همین قلب من است ! قلبم ، احساسم و لذتم یخ زده !
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
گاه دلتنگ می شوم دلتنگ از همه ی دلتنگی هایم گوشه ای می نشینم ......... حسرت ها، باختن ها و صدای شکستن ها را می شمارم. نمیدانم کدام امید را نا امید کردم کدام خواهش را نشنیدم و به کدامین دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم ....
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
لـب هـایت را میبــوسـم و میمـیرم. بگـذار بگــوینـد نـاکـام مــرد، خــدا میدانــد کــه وقت مــردن تمــام دنیــا میـان لب هــای تــو بــه کــام مـن بــود
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
حس کسی را دارم که دلش میخواسته عزیز دلش ، یک شبی ، نیمه شبی بلند شود و یواشکی برود سر دفتر خاطراتش سرک بکشد میان تمام صفحات و برسد به خودش که میان اینهمه خاطره هی آمده و رفته و تمام نشده ، همه را یواشکی بخواند و یواشکی بغض کند و یواشکی ببارد و بعد هم آرام زیر بعضی جملات را خط بکشد محض نشانه که بفهمم آمده ، دیده ، خوانده و همه چیز را فهمیده...بعد هم دفتر را ببندد و بگذارد سر جایش انگار که نه انگار!