˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
زدم به جاده فراموشی و از پیرمردی که کنارش روی یه صندلی کهنه ی تاشو نشسته بود پرسیدم < بیخیالی کدوم طرفه ؟ >... قاه قاه خندید و گفت ... زکی
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
ر فته بودم سر حوض تا ببینم شاید ، عکس خود را در آب . آب در حوض نبود . ماهیان می گفتند : تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی . همت کن و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است . باد می رفت به سر وقت چنار . من به سر وقت خدا می رفتم
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
زندگی یک بازی درد آور است . زندگی یک اول بی آخر است . زندگی کردیم و اما باختیم . کاخ خود را روی دریا ساختیم . لمس باید کرد این اندوه را . بر کمر باید کشید این کوه را . زندگی را با همین غمها خوش است . با همین بیش و همین کمها خوش است . باختیم و هیچ شاکی نیستیم . بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
خدایا ما كاشفان كوچهی بنبستیم حرفهای خستهای داریم این بار پیامبری بفرست كه تنها گوش كند
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
خدایا ! کمتر خلق کن !!! اما.... آدم خلق کن

15 سال و 3 ماه و 14 روز و 4 ساعت و 45 دقيقه قبلنازنین خانوم به نظرت مال و سرمایه تو زندگی چقدر خوبه؟
15 سال و 3 ماه و 14 روز و 4 ساعت و 39 دقيقه قبلبد هم نيست . هر چيزي در جاي خودش خوبه
15 سال و 3 ماه و 14 روز و 4 ساعت و 26 دقيقه قبل