Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
بازي عشق اين بود که من بشمارم و تو قايم شوي به همان رسم هاي قديمي کودکانه (قايم باشک) هنوز نشمرده بودم که رفتي و چنان ناپيداکه براي هميشه بدنبالت سرگردان و آواره شدم لعنت به اين بازي بچه گانه... لعنت
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
تن عریان ارزان، آبرو قیمت یک تکه نان، ودورغ از همه چیز ارزان تر، قیمت عشق چقدر کم شده است، کمتر از آب روان، وچه تخفیف برزگی خورده است، قیمت هر انسان!!
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
ديگر همه را گردن اين قسمت و تـقدير نينداز. تـقدير كدام است؟ ببين، ما خودمان مسئله داريم!
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
من مهربان ندارم.... نامهربان من کو؟؟؟
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
همیشه از فاصله ها گله میکنیم شاید یادمان رفته که در مشق های کودکی برای فهمیدن کلمات کمی فاصله هم لازم بود!
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
من حرفهاي زيادي براي گفتن دارم ... چشمهايم را ورق بزن . . . حرفهاي ناگفته ام را خودت بخوان!
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
مادرم کاش ميدانستم ... به چه مي انديشي ؟؟؟ که چنين گاه به گاه ميسراني بر چشم.... غزل داغ نگاه! مي سرايي از لب.....شعر مستانه آه!
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست پس چرا عاشق نباشم
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
از روی تو دل کندنم اموخت زمانه
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
زنی را می شناسم من که با شیطان نفس خود هزاران بار جنگیده و چون فاتح شده آخر به بدنامی بد کاران تمسخر وار خندیده! زنی آواز می خواند زنی خاموش می ماند زنی حتی شبانگاهان میان کوچه می ماند زنی در کار چون مرد است به دستش تاول درد است ز بس که رنج و غم دارد فراموشش شده دیگر جنینی در شکم دارد زنی در بستر مرگ است زنی نزدیکی مرگ است سراغش را که می گیرد؟ نمی دانم، نمی دانم شبی در بستری کوچک زنی آهسته می میرد زنی هم انتقامش را ز مردی هرزه می گیرد ...زنی را می شناسم من
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
زنی شرمنده از کودک کنار سفره ی خالی که ای طفلم بخواب امشب بخواب آری و من تکرار خواهم کرد سرود لایی لالایی زنی را می شناسم من که رنگ دامنش زرد است شب و روزش شده گریه که او نازای پردرد است! زنی را می شناسم من که نای رفتنش رفته قدم هایش همه خسته دلش در زیر پاهایش زند فریاد که: بسه
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
زنی را می شناسم من که شعرش بوی غم دارد ولی می خندد و گوید که دنیا پیچ و خم دارد زنی را می شناسم من که هر شب کودکانش را به شعر و قصه می خواند اگر چه درد جانکاهی درون سینه اش دارد زنی می ترسد از رفتن که او شمعی ست در خانه اگر بیرون رود از در چه تاریک است این خانه!
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
زنی را می شناسم من که می میرد ز یک تحقیر ولی آواز می خواند که این است بازی تقدیر زنی با فقر می سازد زنی با اشک می خوابد زنی با حسرت و حیرت گناهش را نمی داند زنی واریس پایش را زنی درد نهانش را ز مردم می کند مخفی که یک باره نگویندش چه بد بختی چه بد بختی!