shahin
توسط موبایل
سيلوم سيلوم داداشا و خواهراى گلم
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
دیده خاموش/ زبانم لال /کلمات گنگ/ عشق دروغ/ دل بی تاب/ و تو در اسفل السافلین..
omid
روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند. روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!". مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد.... سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد. روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری د
آبتین
حس دارم درباره حجاب حرف بزنم ! من يكي كه حالم ازش بهم ميخوره ! اصلا قبولش ندارم ! شما ؟
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
توسط موبایل
سلام... اگر ديديد سلامم را... در صورت تمايل پاسخ دهيد...
....
سلااااااااام / پنجمین روز سومین ماه سال / طیغ
سلام
15 سال و 3 ماه و 25 روز و 6 ساعت و 50 دقيقه قبلسلام
15 سال و 3 ماه و 25 روز و 6 ساعت و 47 دقيقه قبل