Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
دل من يه روز به دريا زد ورفت ..........پشت پا به رسم دنيا زدو رفت.......... زنده ها خيلي براش كهنه بودن ........خودش وتومرده ها جازدورفت....
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
نفس نمي كشد........ هوا.... راه نمي رود........... زمين......... سكوت ميكند........ غزل....... بدون توفقط همين.........
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
به قلبت بگو بتپد/ راه رفتن را خودم بلدم....
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
شب و است و سیاهی/ خیالت چراغها را شکسته....
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
غضنفرداشته توي استخر غرق مي شده. داد مي زنه مي گه help ,I SHUT UP
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
سیگاری بر لب ، سری بر دو دست نگاهی به گوشه ای میخکوب، اندیشه ای غرق در اعماق دور رنج ها، دلی سرشار از درد، لبخندی بیزار ، چشمانی بی اعتنا به هر چه و هر که هست و می توان دید و روحی تلخ و گرفتار و چهره ای همواره در پس سایه اندوه و اندیشه ! این بود طرح همیشگی سیمای من . این بود منی که همه می شناختند . در این دنیا هیچ فریبی مرا نمی گرفت ، دروغی هم مرا نمی فریفت. گل ها همه کاغذین و رنگ ها همه دروغین و روح ها همه چرکین و چهره ها همه بیگانه بود. هستی هیچ چیز نداشت که مرا به خود مشغول دارد . من احساس می کردم که در این اطاقک سرد و گرفته ی جهان مبحوسم. آفرینش را بر اندامم جامه ای تنگ وکوتاه می یافتم و…