Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
خودت باش... به اعتماد هیچ شانه ای اشک نریز ! به اعتبار هر اشکی هم شانه نباش...
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند ، و چه با دل کردند وای سهراب کجایی آخر؟زخم ها بر دل عاشق کردند ، خون به چشمان شقایق کردند ......تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی،عشق را دار زدند ، همه جا سایه ی دیوار زدند...تو کجایی سهراب؟
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
این روزها حالم چندان خوش نیست کمی هستم و اندکی بودنم را یدک می کشم این روزها دلگیرم "از آنها که جهان بینیشان از نوک بینیشان فراتر نمی رود" دلم بر حقارت این آدمها می سوزد دلم بر هیچ بودنشان که به هیچی دل می بندند و به پوچی دل خوشند....! هیچستان جایشان و پوچی تبارشان!!!! هیچی هیچ کس را نمی بینند و بی هیچی زندگی را به هیچ بدل می کنند!؟! دلم بر حقارت آنان می سوزد که لب فرو بسته... قلبهاشان چرک نویس آلوده ترین حرفهای مردم است!!!!
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
بازي عشق اين بود که من بشمارم و تو قايم شوي به همان رسم هاي قديمي کودکانه (قايم باشک) هنوز نشمرده بودم که رفتي و چنان ناپيداکه براي هميشه بدنبالت سرگردان و آواره شدم لعنت به اين بازي بچه گانه... لعنت
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
تن عریان ارزان، آبرو قیمت یک تکه نان، ودورغ از همه چیز ارزان تر، قیمت عشق چقدر کم شده است، کمتر از آب روان، وچه تخفیف برزگی خورده است، قیمت هر انسان!!
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
ديگر همه را گردن اين قسمت و تـقدير نينداز. تـقدير كدام است؟ ببين، ما خودمان مسئله داريم!
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
من مهربان ندارم.... نامهربان من کو؟؟؟
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
همیشه از فاصله ها گله میکنیم شاید یادمان رفته که در مشق های کودکی برای فهمیدن کلمات کمی فاصله هم لازم بود!
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
من حرفهاي زيادي براي گفتن دارم ... چشمهايم را ورق بزن . . . حرفهاي ناگفته ام را خودت بخوان!
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
مادرم کاش ميدانستم ... به چه مي انديشي ؟؟؟ که چنين گاه به گاه ميسراني بر چشم.... غزل داغ نگاه! مي سرايي از لب.....شعر مستانه آه!
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست پس چرا عاشق نباشم
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
از روی تو دل کندنم اموخت زمانه
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
زنی را می شناسم من که با شیطان نفس خود هزاران بار جنگیده و چون فاتح شده آخر به بدنامی بد کاران تمسخر وار خندیده! زنی آواز می خواند زنی خاموش می ماند زنی حتی شبانگاهان میان کوچه می ماند زنی در کار چون مرد است به دستش تاول درد است ز بس که رنج و غم دارد فراموشش شده دیگر جنینی در شکم دارد زنی در بستر مرگ است زنی نزدیکی مرگ است سراغش را که می گیرد؟ نمی دانم، نمی دانم شبی در بستری کوچک زنی آهسته می میرد زنی هم انتقامش را ز مردی هرزه می گیرد ...زنی را می شناسم من