✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
جللالخالق قسمت دیدگاه نویسیم طوسی شده بعد تایپش جدا شده!
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در
برای مخاطب
بیا زیر بارون قدم بزنیم،دل اسمون اب شه بریزه رو سرمون
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
اِی جان!،رعد و برق میزنه در حد انفجار اتمی
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
عاشق بارونم و صداش،اما وقتی میباره دلم میگیره،اونم بخاطر کودکی که از سقف اتاقش بارون میاد..یا پدری که به خاطر بارون کارش تعطیل میشه..
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
اولین نَم نَم پاییزی.چقد دلم به دِلِ آسِمون راه داشت!..
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
امروز بعد ازظهر، یه عده از دانش آموزای پارسال مامان اومدن در خونه تا خانم معلمشونو ببینن!،خیلی بنظرم شیرین بود کارشون،چقدم کارا و رفتاراشون خنددار بود!،خواستم ازشون عکش بگیرم نشد!بعدم که خواستن برن مامان هی میگفت از پیاده رو برین!،اونا هی پخش میشدن وسط خیابون!
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
بدون فکر خودتُ بندازی تو یه چیزی مثِ چاهِ عمیق!بعد که کم کم یادت بیاد کِ چیکار کردی!هی بگی چرا افتادم!!مگه عقل نداشتم مگه چشم نداشتم چاهُ ببینم!بعدم کم کم عادت کنی به تاریکیش،به خلوتیش!،چشمت طاقت نورُ نداشته باشه دیگه.هی بخوای بیای بیرون،اما از نور،از شلوغی از گم شدن بعدش،ترجیح بدی بمونی،یا یواش یواش بری جلو.خودتو بسپری به آینده..،یه نفس عمیق.
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
عین این مامانا از 5 صحب بیدارم!اولش که مامانبزرگ بالاسرم شعر میخوند،آخرشم سوسک اومد تو اتاق و اتفاقای بعدش و اینا،ولی خب به یه کارایی رسیدم،حالام مامان زنگ زده میگه فکر ناهار باش!
زرینتاج
12 سال و 11 ماه و 21 روز و 4 ساعت و 32 دقيقه قبلوای که آدم اگر عاشق شود دل از همه شوید،دست به گریبان شود
12 سال و 11 ماه و 17 روز و 12 ساعت و 44 دقيقه قبل