مهدکودَک که بودم،همیشه تو گروه سرودا و نمایشا شرکت داشتم،بعد یسری یه گروه #سُرود تشکیل دادن گفتن دخترا بلوز سفید با دامن قرمز و جوراب شلواری(ساپورت!)بپوشن،اونوقت من یه دامن کوتاه قرمز با خال های سفید داشتماخرشم همونو پوشیدم،تو گروه تابلو بودم
این قابلیَت رو دارم که اگه از کَسی خوشَم نیاد،یعنی واقعا غیرِقابل تحمل باشه،،حتی اگه کنارم زندگی کنه،نه یه کَلمه باهاش حرف بزنم نه حتی یه نیم نگاه بهش بندازم
خدایاچه زندگیایِ سختی هست!ینی من اگه جایِ مامانم بودم اصلا طاقت نمیووردم!!امسالم باز یسری بچه با زندگیای سخت تو کلاسشن..یه عده پسربچه معصوم..یکی دو روز پیش مامانِ یکیشون از شدت بدبختی خودکشی کرده الانم تو آی سی یوئه!یکی دیگشون پارسال خونوادشو تو تصادف از دست داده!بقیه هم جورایِ دیگ!من واقعا روحیه دیدن اینارو ندارم!! : ((((((..یا مثلا میان میگن خانم بابای من معتاده!یا اون دختره که میگفت بابام مَست میاد خونه من نمیتونم درس بخونم!!!...یا اوناییکه تو قبرستون گُل میفروشنُ ازون گُلا واسه معلمشون میارن..
اره ندا موافقم بهترین راه همینه اگر کسی نیست که در اغوشش راحت باشی
خدا که هست ی ورق کاغذ و ی دونه قلم هم ارومت میکنه هم به فکرت جهت میده
هم خدا رو چه دیدی ی وقت ی نویسنده شدی شاید استعدادشو داشته باشی و هنوز امتحان نکرده باشی
کوچیک که بودم وقتی رو دست و پام با خودکار نقاشی میکشیدم خالَم بخاطر اینکه اینکارُ تکرار نکنم میگفت:شب که خوابیدی این خط هایی که کشیدی پا میشن راه میفتن!منم چقد ترسیدم واقعا
زرینتاج
12 سال و 11 ماه و 21 روز و 4 ساعت و 32 دقيقه قبلوای که آدم اگر عاشق شود دل از همه شوید،دست به گریبان شود
12 سال و 11 ماه و 17 روز و 12 ساعت و 44 دقيقه قبل