هم قد گلوله توپ بود … گفتم : چه جوری اومدی اینجا ؟ گفت : با التماس ! گفتم : چه جوری گلوله رو بلند میکنی میاری ؟ گفت : با التماس ! به شوخی گفتم : میدونی آدم چه جوری شهید میشه ؟ لبخندی زد و گفت : با التماس ! تکه های بدنش رو که جمع میکردم فهمیدم چقدر التماس کرده …
@^`~اقاقیا( پاییز) ~`^#دوستــت می دارم بی آنــکه بدانــم چه وقــت و چگــونه و از کجــا دوستــت می دارم #ســاده و بی پیــرایه، بی هیچ ســد و غــروری؛ این گونــه دوســت می دارمــت...
شیشه ای میشکندیک نفرمیپرسدکه چراشیشه شکست آن یکی میگویدشایداین رفع بلاست,دل من سخت شکست هیچکس هیچ نگفت قصه ام رانشنیدازخودم میپرسم ارزش قلب من ازشیشه ی یک پنجره هم کمتربود....!
بعضی وقتها اینترنت قطع می شود و #پیامی که باید برسد نمی رسد ... بعضی وقتها خط ها اتصالی پیدا می کنند و #صدایی که باید برسد نمی رسد ... بعضی وقتها همدیگر را گم می کنند و #حرفی که باید زده شود، نمی شود ... بعضی وقتها تا آزمایش هم پیش می روند اما خون شان به هم نمی خورد ... خلاصه بعضی وقتها #قسمت نیست ... انگار به غیر از آن دو نفر، نفر ِ سومی هم هست که آخرش حرف حرف ِ او می شود ... و من و تویی که تَهَش را نمی دانیم چه بهتر که بسپاریم به خودش ...
خاطرات ؛ همان است كه بود و در ياد مانده است.
چون ديگر نيست و پشت تپه هاي زندگي ؛ گم شده است.
اما ...كوچه هاي قديمي ؛ هنوز هستند و مي توان از ميان آنها عبور كرد ...و همه چيز را ديد.
رد پاي گذشته را؛ مي توان در دالان هاي تنگ و درازي يافت كه ؛گذشته هايمان را به ما باز مي گرداند و ما
فقط تا مدتي كوتاه مي توانيم آنها را داشته باشيم!
بايد زود برخيزيم ...چون آنها ؛به گذشته تعلق دارند و ما هنوز ...آوارهء امروز و ؛ فردائيم!
ما ؛شيفته آن چه نداريم؛ هستيم!
هميشه مجنون آن چه داشتيم...مي مانيم ودل نداريم تا از ياد ها و گذشته هايمان...برداريم.
به صداي هر چيزي ؛ مي جهيم.
به نواي هر نايي؛سحر مي شويم و با شور هر بويي؛اسير روح مواج زمان مي گرديم و به دور دورها ...غلت
مي زنيم ..................آن قدر كه ؛ گاه ...يادمان مي رود نفسي درونمان است !