Jangal
گفت: احوالت چطور است؟... گفتمش: عالی است مثل حال گل!.... حال گل در چنگ چنگیز مغول
Jangal
ازت یه خواهشی دارم... تو او چیزی بخواه از من
Jangal
توسط پیامک
از باغ می برند که چراغانیت کنند...تا کاج جشن های زمستانیت کنند...پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار...تنها به این بهانه که بارانیت کنند...یوسف به این رهاشدن ازچاه دل مبند...این بار می برندکه زندانیت کنند
Jangal
این روز ها گاه فکر می کنم بعضی از این کتاب ها را باید ببرم سر کوچه بگذارم، که نه انها برگردند و نه من.... اما یادم می آید من آن ها خوانده ام.
Jangal
خدایا تو زندگی 10 دقیقه ترسیدم... شاید اگه اون 10 دقیقه نبود اصلا امروز اینجا ننشسته بودم... نمی دونم اون 10 دقیقه صلاح بود یا نه... ولی الان دارم از نترسیدنم، می ترسم... واقعا نمی دونم.
Jangal
چقد دلم می خواست الان تو یکی از اون کاروان سرا قدیمی های توی کویر بودم و تا صبح به آسمون نگاه میکردم
Jangal
گاه به خود میگویم او توانست با یک چکش بسیار کوچک دیوار به آن قطوری را سوراخ کند و از آن زندان فرار کند،پس من هم می توانم با دست این دیوار را بکنم... فرقی نمی کند... حال آن دیوار پوسیده این دیوار سنگ کوهی، چکش به آن کوچکی هم که بود و نبودش فرقی ندارد.... به یاد فرار از زندان شاوشنگ
Jangal
شاخه ها تن به تقاضاي شکستن دادند*** برگ ها يک به يک از شاخه به خاک افتادند*** باز موسيقي تار شب و قانون سکوت*** بادها باز هم آواز عزا سر دادند... «دیدگاه»
ممنونم مریم عزیز... مثل همیشه خیلی خیلی لطف داری دیگه...
14 سال و 3 ماه و 10 روز و 14 ساعت و 33 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 59 دقيقه قبل10 ماه قـــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــل
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 47 دقيقه قبلخیلی دوس دارم این ُ
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 38 دقيقه قبلمنم
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 35 دقيقه قبل