Jangal
گفت: احوالت چطور است؟... گفتمش: عالی است مثل حال گل!.... حال گل در چنگ چنگیز مغول
Jangal
هرکس ز خدا می طلبد راحت جانی ...من طالب آنم که تو بی غصه بمانی
Jangal
تبر هایی که هر لحظه تمام قامتم را به لرزه می اندازد...من ایستاده ام...ولی این چرا هر لحظه بیشتر میلزرم...باید عادت میکردم......
Jangal
راست میگفت آن دوست...دهانت را می بویند...
Jangal
وقتی از کوچه ی شما می گذرم دردهایم بیدار تر می شوند خانه شما را من ساختم با ملات دردهایم و پینه های دستان کوچکم اثر انگشت من هنوز روی تک تک آجر ها هست! ببین آیا کسی از تورم دست های من به تو چیزی گفته است؟
Jangal
شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت لیک شعری نسرود.نه که معشوقه نداشت.نه که سر گشته نبود سالها بود که دگر کوچه مهتاب خیابان شده بود!!!!!
Jangal
موج اگر می دانست که ساحل دستش را نمی گیرد هیچ گاه برای رسیدن نفس نفس نمی زد
Jangal
نترس از حضورم نترس از دوست داشتنم از عشقم هم فرار می کنی, باز هم بی ترس برو مطمعن باش تنها سلاح من حقیقتم است که آنرا هم در تابوت جسمم دفن می کنم نترس...نگاهم کن و بعد برو...
ممنونم مریم عزیز... مثل همیشه خیلی خیلی لطف داری دیگه...
14 سال و 3 ماه و 9 روز و 18 ساعت و 13 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 6 روز و 21 ساعت و 39 دقيقه قبل10 ماه قـــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــل
13 سال و 5 ماه و 6 روز و 21 ساعت و 27 دقيقه قبلخیلی دوس دارم این ُ
13 سال و 5 ماه و 6 روز و 21 ساعت و 18 دقيقه قبلمنم
13 سال و 5 ماه و 6 روز و 21 ساعت و 16 دقيقه قبل