maryam santor
هنوز هم وقتی باران می آید تنم را به قطرات باران می سپارم … می گویند باران رساناست ، شاید دستهای مرا هم به دستهای تو برساند …
maryam santor
باران که می بارد : یکی باید باشد که به تو زنگ بزند و بگوید چترت را برده ای ؟ یکی که نگرانت باشد حتی نگران اینکه زیر باران به این لطیفی خیس شوی … یکی باید باشد که دست بکشد توی سرت و آب ها را کنار بزند … اما چند وقتیست که باران دارد می بارد و کسی به من نگفته چترت را برده ای ؟ و کسی نبوده که دست بکشد توی موهایم … اصلا همه ی اینها بهانه ایست که وقتی باران می بارد یکبار دیگر یاد تو بیفتم …
maryam santor
الان دارم تو دلم این آهنگو میخونم... وقتی میاای صدای پات از توی جاده ها میاد ...انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاااد....
maryam santor
وقتی تو گریه میکنی ، ابرای دل نازک شب ، آبی میشن برای تو ستاره ها میسوزنو ، مثل یه دسته رازقی ، پرپر میشن به پای تو وقتی تو گریه میکنی ، غمگین میشن قناریا ، بد میشه خوندن براشون پروانه ها دلگیر میشن ، نقشو نگار میریزه از رنگین کمون پراشون وقتی تو گریه میکنی ، شک میکنم به بودنم ... پر میشم از خالی شدن ، گم میشه چیزی از تنم اسیر بی وزنی میشم ، رها شده تو یک قفس ... کلافه میشم از خودم ، خسته میشم از همه کس...
maryam santor
تو بد تا می کنی و من یجورِ بد دوست دارم نمی دونم چقدر اما زیاد از حد دوست دارم ...
maryam santor
"زندگی" بـه من آموخـت . . . آدمها نـه " دروغ " می گویند نه زیر " حرفشان " می زنند . اگر " چیزی " می گویند . . . صرفا " احساسشان " درهمان لحظه سـت نبـایـد رویش " حساب " کرد