واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
یه چیزی ذهنمو مشغول کرده نمیتونم درک کنم که یکی عاشق شده اصن عشق برام بی معنیهبه قول اون فیلمهعشق یه جعبه طلایه خوشگله که وقتی بازش میکنی توش پر از خالیهاین جمله رو کلی قبول دارمنمیدونم شاید چون تا حالا عاشق نبودم
دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد نه التـــمـاس هـــایم را و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را… به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی درخـتـی از غــــرور کـاشـتم
"دوستت دارم" را در دستانم ....میچرخانم از این دست به آن دست... پس چرا هروقت میخواهم به دستت بدهم نیستی؟.... چرا اینجا نیستی... تا "دوستت دارم" را از جنس خاک کنم....از جنس تنم...و با بوسه بپوشانمش بر تنت ؟.... بگذار "دوستت دارم" را.... از جنس نگاه کنم ....از جنس چشمانم ....و تا صبح به نفسهای تو بدوزم.... "عباس معروفی"
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 11 روز و 12 ساعت و 23 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی