واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
احساس می کنی زندگی ات مثل یه چراغ قرمز سه زمانه شده. که 150 ثانیه قرمزه، و 15 ثانیه سبز. تازه بعضی موقع ها قرمزش رو 0 وامی ایسته. ایرادی نداره؛ ما خوشیم به همون 15 ثانیه....
می گه دوست دارم. بعد می ره و پیداش نمی شه. بعد دوباره میاد و می گه دوست دارم. بعد می ره و حس یه کفتر رو دارم که براش طعمه می ذارن و هی نخ طعمه رو می کشن....
همه ی یهویی ها خوبن !! یهویی بغل کردن یهویی بوسیدن یهویی دیدن یهویی سوپرایز شدن یهویی بیرون رفتن یهویی دوست شدن یهوویی عاشق شدن اما امان از یهویی رفتن ها...
میبینم از تو اشپزخونه صدا میاد رفتم میبینم داداشه هی در یخچال رو باز و بست میکنه میگم چرا همچین میکنی خو کنده شد از جا... میگه دارم رفرش میکنم ببینم چیز جدید پیدا میکنم....
داریم بازیه بارسا و رئالو نیگا میکنیم، دوستم پای تلویزیون خوابش برده بود، مسی که گل رو زد همه پریدن تو هوا و خوشحالی کردن؛ یه دفعه دوستم از خواب پرید و گفت چرا خوشحالین؟ گل شد؟ گفتم پـــ ن پـــــــ ، خرمشهر آزاد شد!!
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 5 روز و 4 ساعت و 8 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی