واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
رفتم موهامو کوتاه کنم، به طرف گفتم لطفا موهامو خیلی کم کوتاه کنید، خیلی کما یه جور که اصلا پیدا نباشه، اصلا کوتاه که نه فقط یه جور بشه که مرتب بشه، گفتم ببین من به هر کی میگم کم کوتاه کن گوش نمیده ها خواهشا توجه کن، بعد از چند دقیقه گفتم اصلا ولش کن بیخیال شدم! پاشدم رفتم، یه لحظه مغازه منفجر شد از خنده…
به دنبال خدا نگرد ..... خدا در دير و بتكده و مسجد نیست .... لابلای کتاب های کهنه نیست .... خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ... آنجا نیست .... خدا در دستی است که به یاری می گیری ... ... در قلبی است که شاد می کنی ، در لبخندی است که به لب می نشانی ......... در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته .... در قلبیست که برای تو می تپد .... در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.....
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 5 روز و 3 ساعت و 4 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی