واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
گل اندامي نمي بينم!
پرستويي نمي خواند!
دلم نازكتر از شيشه...
كسي اما نمي داند!
...
و شب در كوچه پنهانست
نه مهرويي ، نه مهتابي !
تصور مي كنم با خود ...
تو هم امشب نمي خوابي!
...
و سقف خانه هاي ما...
هميشه سرد و رنجورست!
و ماه ِ بر لب ِ بامم ...
هميشه از زمين دورست!
...
دو دست خسته ي خواهش
دل ما را نمي پايد ...
شراب و مطرب و ساقي
به كار ما نمي آيد ...
...
كه عهد بوسه و مِي نيست!
كسي مستي نمي جويد !
ز زلف يار و ابرويش ...
كسي ديگر نمي گويد !
...
دوباره گفتم و گفتم ...
شبم طي شد ، لبم خشكيد!
سه ساعت مانده تا فردا ...
و ديدار من و خورشيد !
...
دل ديوار اين خانه ...
اگر چه ظاهراً سنگ است!
ز بس ناليده ام هر شب...
براي خنده ام تنگ است!
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 11 روز و 18 ساعت و 55 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی