ظهر تو خونه دراز کشيده بودم و TV ميديدم که متوجه شدم که يه نفر از تو کوچه داره اسممو با بلندگو صدا ميزنه اولش فکر کردم شايد با کس ديگه ايي کار داشته باشه اما بعد از چند ثانيه اسم و فاميلو با هم صدا زد رفتم تو کوچه ديدم يه وانت سبزي فروشي جلو در خونه ايستاده بهش گفتم منو از کجا ميشناسي گفت مامانت سر کوچه ازم سبزي خريد و گفت بيام اينجا صدات کنم که بياي بگيري. آخه ببین چطور با آبرو آدم بازي ميكننننننننننننننننننننننننننننن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
در کودکی از تکلیف میترسیدم واکنون از بلا تکلیفی.....کتاب زندگی چاپ دوم ندارد پس تا میشود عاشقانه زندگی کنیم .....روز جهانی محبت مبارک تقدیم به تمامی دوستان مجازی و دنبالری