ordakezesht
فراموش کردنت کاراسانیست کافی است دراز بکشم چشم هایم راببندم ونفس نکشم
ordakezesht
میروم تادرمیخانه کمی مست کنم جرعه بالا بزنم انچه نبایست کنم انقدر مست که اندوه جهانم برود استکان روی لبم باشدو جانم برود برود هرکه دلش خاست شکایت بکند شهر باید به من مست عادت بکند
ordakezesht
زخم هایم باطعنه میگویند دوستانت چقدربانمکند
ordakezesht
گفتم ای جنگل پیرتازه گی هاچه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پوزخندی زدو گفت.. هیچ...کابوس تبر