ordakezesht
نفسم بند امده...........دلم کمی هوامیخواهد.......امادرسرنگ5میل
ordakezesht
دلم به حال پسری سوخت که گفتم کفش هایم راخوب رنگ کن..........گفت خاطرت جمع باشدمثل سرنوشتم برایت سیاه میکنم
ordakezesht
از عشق های این روزها داستانی به بلندای شنگولومنگول هم نمیتوان نوشت چه برسد به شیرین و فرهاد
ordakezesht
سکوت ازنداشتن نیست ازبزرگواریست.....برای همین است که هیچ وقت صدای خدارانمیشنوی
ordakezesht
به متنم مجوزچاپ نمیدن....میگویند داستانت که نوشته ای قابل باور نیست......امامن فقط خاطراتم رانوشته ام
ordakezesht
بی گناه پایه چوبه ی دارمیخندید ...انگارنمیدانست که دوره ی ضرب المثل ها تمام شده
ordakezesht
از من پرسیدن سیگار راترک نکرده ای؟؟؟؟؟گفتم.نه.کبریت راترک کرده ام...سیگار را باسیگارروشن می کنم
ordakezesht
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از ان خارج میشد.به من گفت..نروکه بن بسته.گوش نکردم.رفتم.وقتی برگشتم به سر کوچه رسیدم..پیرشده بودم
ordakezesht
گاهی نیاز است دکتر بجای یک مشت قرص ...برایت فریاد تجویزکنه
ordakezesht
هنوز انقدرظعیف نشده ام...که خطر ریزش این کوه راجار بزنم...اماتو...حوالی من که میرسی احتیاط کن
ordakezesht
مانند شیشه شکستنم اسان بود/.........ولی دیگربه من دست نزن این بار زخمیت خواهم کرد
ordakezesht
همیشه بهت میگفتم میخواهم خوشحالت کنم......چه کنم که حالا دلایل خوشحالیت نبودن منه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟