جلو آینه . . .
خط چشمو از دستت میگیره و خودش واست میکشه . . .
با اینکه خیلیم بالا پایین میره و اصنم ظرافت نداره . . .
با همین بدونِِ ظرافت کشیدناش عشق مردونش و نشون میده . . .
و من با هر نگاهش عاشقی ها میکنم باهاش . . .
چندتا پسر بچه داشتن تو پارک جای خونمون فوتبال بازی میکردن ... یکیشون خطا کرد ... دوستش افتاد رو زمین ... دلم سوخت رفتم بلندش کنم ... دستشو گرفتم گفتم پاشو ... گفت دست نزن بهم فکر کنم شدیدا مصدوم شدم ... به گمونم رباط سلیبی پاره کردم ... چند هفته ای نمیتونم بیام ... من دوستاش توپ رباط سلیبییونسکو دیوید بکام
عادت کرده بودم تا سحر بیدار باشم ، ساعت 5 بخوابم ،4 بعد از ظهر پاشم اما باز باید 4 خوابید و روزم حداکثر 1 پاشد روزای خوبی بود ... خوب بخوسین روزای پر خوس
#حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید/ #حسن نزد حاکم رفت و گفت: گندم و شیر که گفتی چه شد؟مسکن چه شد؟ کار چه شد؟/ #حاکم گفت: ممنونم که من را آگاه کردی همه چیز درست میشود. یکسال گذشت... / #حاکم گفت: صادقانه مشکلاتتان را بگویید/ کسی چیزی نگفت/ کسی نگفت گندم و شیر چه شد! کار و مسکن چه شد!! تنها از میان جمع کسی گفت: #حسن چه شد؟
جلو آینه . . .
13 سال و 2 ماه و 27 روز و 1 ساعت و 43 دقيقه قبلخط چشمو از دستت میگیره و خودش واست میکشه . . .
با اینکه خیلیم بالا پایین میره و اصنم ظرافت نداره . . .
با همین بدونِِ ظرافت کشیدناش عشق مردونش و نشون میده . . .
و من با هر نگاهش عاشقی ها میکنم باهاش . . .