جلو آینه . . .
خط چشمو از دستت میگیره و خودش واست میکشه . . .
با اینکه خیلیم بالا پایین میره و اصنم ظرافت نداره . . .
با همین بدونِِ ظرافت کشیدناش عشق مردونش و نشون میده . . .
و من با هر نگاهش عاشقی ها میکنم باهاش . . .
«اعتراف می کنم کم کم دارد از سالومه خوشم می آید..نمی توانم بگویم دوستش دارم ، نمی توانم به او امیدوار باشم چون هنوز او را آنطور که باید نمی شناسمش اما مگر تنها راه شناختن یک نفر دوست داشتن اش بی هیچ امیدی است؟» از کتاب فرانکولا - برای مخاطب خاص
باران که میبارد... باید آغوشی باشد... پنجرهی نیمه بازی... موسیقی باران... بوی ...خاک... سرمای هوا... گرهی کور دستها و پاها... گرمای عریان عاشقی... صدای تپش قلبها... خواب هشیار عصرانه... باران که میبارد... باید کسی باشد
بله اینایی که من میگم همش فلسفیه شما سطحی نگاه میکنید و میخندید وگرنه یه 4 روز دیگه که مُردم جمله هام را مینویسن آخر مینویسن محمدحسین سبزواری تو [!] بوکم برای پیج درست میکنن
بعدن میفهمید من کی بودم
جلو آینه . . .
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 2 ساعت و 42 دقيقه قبلخط چشمو از دستت میگیره و خودش واست میکشه . . .
با اینکه خیلیم بالا پایین میره و اصنم ظرافت نداره . . .
با همین بدونِِ ظرافت کشیدناش عشق مردونش و نشون میده . . .
و من با هر نگاهش عاشقی ها میکنم باهاش . . .