مرجان
شب های دراز بی عبادت چه کنم........... طبعم به گناه کرده عادت چه کنم.............. گویند کریم است و گنه می بخشد............ گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم…
مرجان
وقــتی دست فــشردیــم و قـــول دادیـــم ... فقــــط ،دست ِ تــو مـردانـه بــود! و ... قـــــول ِ من !!
مرجان
خدایا... بابت آن روز که سرت داد کشیدم متاسفمـــــــــ...!!! من عصبانی بودم برای انسانی که تو میگفتی ارزشــــَش را ندارد و مــــــــــن پا فشاری می کردم
مرجان
و"تو" هنوز با تمام "نبودنت" تمام "بودن"مني.....
مرجان
شاعر از كوچه ى مهتاب گذشت،ليك شعرى نسرود،نه كه معشوقه نداشت،نه كه سرگشته نبود،،سالها بود دگر كوچه ى مهتاب خيابان شده بود...
مرجان
یادت هست مادر؟ اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی؛ تا یک لقمه بیشتر بخورم یادت هست؟ شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران میگفتی بخور تا بزرگ بشی آقا شیره بشی... خانوم طلا بشی و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام....♥
مرجان
هرکس جای من بود ، می بُرید.. اما من هنوز می دوزم ، چشم امید به راه . . . !!!
مرجان
پیـــــچـکـــــ مــــی شوم ، وحــشــــــــــــــــــــــی!! مــــــــی پیــــــــــــــچم بـه پـــر و پـای ثانیه هـایـت ،، تـا حتــــی نتــــوانــــــــی آنــــــــــــــــــــــــــــــــی !! … بـــــــــی “مـــن” ” بـــــودنـــــــــــــ” را زنــدگــــی کنـی!!
مرجان
من مانده ام با یاد تــــــــــو و بغضی که لگد می زند بر حنجــــــــــــره ای پا به مـــاه. . .
مرجان
تمام روزهایی که سرگرمیش بودم ، زندگیم بود...
مرجان
گاهي آدم ها ميروند نه براي اينکه دليلي براي ماندن ندارند بلکه آنقدر کوچکند که تحمل حجم بالاي محبت تو را ندارند....
مرجان
بارآخر.. من ورق را با دلم بر ميزنم!! بار ديگر حكم كن! اما نه بي دل! با دلت دل حكم كن حكم دل : هركه دل دارد بيندازد وسط تا كه ما دلهايمان را رو كنيم!! دل كه روي دل بيافتاد،عشق حاكم ميشود،،پس به حكم عشق،،بازي ميكنيم.. اين دل من.! رو بكن حالادلت را...! دل نداري؟ بر بزن انديشه ات را...! حكم لازم: دل گرفتن!! دل سپردن... هر دو لازم! عشق لازم...
مرجان
گاهی عمیقا مایلم ماهی باشم؛ماهی حافظه اش هفت ثانیه است بی هیچ خاطره ای....