♥ tannaz ♥
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد.....
♥ tannaz ♥
عشق، تصمیم قشنگیست، بیا عاشق شو...
♥ tannaz ♥
شب در چشمان من است... به سیاهی چشم هایم نگاه کن! روز در چشمان من است... به سفیدی چشم هایم نگاه کن! شب و روز در چشمان من است... به چشم های من نگاه کن! پلک اگر فرو بندم، جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت...
♥ tannaz ♥
در کوی نیک نامان مارا گذر ندادند /// گر تو نمی پسندی ... تغییر ده قضا را ....
♥ tannaz ♥
به دیگران فرصتی دوباره بده اما نه سه باره .
امیر کریمی
به صورتم سیلی زدم سرخ نمی شود... دلش سرخی لب های تو را می خواهد ...
♥ tannaz ♥
آرام بخش و مسکن فقط قرص و دوا نيستن ،گاهي اوقات همين نوشتن ،مسکني ِ واسه خودش....
♥ tannaz ♥
در قرون وسطی کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد… به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و ...گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم.کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه. مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم . مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم. این شخص مارتین لوتر بود که با این حرکت، نه تنها ضربه ای به کسب و کار کلیسا زد، بلکه با پذیرش مشقات فراوان، خود را برای اینکه مردم را از گمراهی رها سازد، آماده کرد.
sahar
قلبـــم را تــا می کــنم ، میگــذارم لابلای ِ صفــحـات ِ کــتاب ! تــا دست نخــورده بمــانـد ! برای زمانی که بازمیگردی .. راستـی ، مـوریــانـه بیـــداد میکــند !!! دیــــر نکــنی ...!