♥ tannaz ♥
ساعت از دو و نیم بامداد گذشته... و با وجودیکه زن باید هشت صبح سرکار باشد ولی هنوز چشم به در دوخته است. ناگهان صدای زنگ در به صدا در می آید .. مرد از سفر بازگشته با بسته ای کوچک در دستش. زن بی توجه به آن بسته ، مرد را در آغوش کشیده و غرق بوسه می کند. وقتی مرد از آغوش زن خلاص می شود ، بسته را به سوی زن می گیرد و می گوید: این برای توست! زن غرق شادی و تعجب می شود ... اما با کمی نگرانی می گوید: چرا این رو خریدی ؟ نباید اینقدر هزینه می کردی.. مرد: دوستش نداری مگه؟ زن: خیلی ... اما الان... توی این موقعیت ... نباید این همه هزینه می کردی!! مرد: به خوشحال کردن تو می ارزه...

14 سال و 2 ماه و 2 روز و 4 ساعت و 38 دقيقه قبلتو که 3 ايکس لارجي
14 سال و 2 ماه و 2 روز و 4 ساعت و 37 دقيقه قبل