♥ tannaz ♥
روزی از همین روزها ... حوض ـهای آبی وسط حیاط به افسانه ـها میـ پیوندند...
♥ tannaz ♥
میـ دانستم تـو روزی چونان .... فریـادی در کوه به خود بازگشته ... برمیـگردی به سویـم ....
♥ tannaz ♥
مـاه پشت ابر نمیـ ماند ... میـدانم ... میـدانم .... اما ... پشت سـاختمان سیـمـانی همـسایه مان چرا میـماند ... میـماند/////
♥ tannaz ♥
دیوارهـ ـای تاریـک اویـن به آفتــاب نزدیـکترند.... این را جوجه کلاغـی میـ گفت که به خانه نرسید ....!!؟؟
♥ tannaz ♥
وارد پـارک که میـشوی . همـه مثل بچه های خوب سـاکت نشسته اند و هر کس سرش به کـار خودش گـرم است ..یکـی روزنامه میـخواند .. یکـی آهنگ گوش میـکند..یکـی دیگـر لاو میـترکاند ... یکـی هم مشغول خوردن است با بغل دستـی اش.. بَه بَه .. چه مملـکت گل و بلبلی ..!!!با اینهمـه فشار اقتصادی . سیاسـی و اجتماعـی که وجود دارد عجب مردمان با آسایشی داریـم ...ما!!؟؟فقـط کا[!]ت که بلـوتوث گوشی ات را روشن کنـی ... تا با سیلی از نامهای عجیب که نه ... غریب مواجه شوی ...تازه میـ فهمی نخیر به همین سادگـی هم نیست ...در میـ یابی همان بابابزرگ که روبه رویت نشسـته است و سرش را توی روزنامه فـرو برده و چنان گـرم خواندن مطالب خواندی روزنامه است که انگار تمام کلمات را تا نَبلعد ول کن ماجرا نیست .... بدش نمیـآید که به پیشـنهاد ( باشرمانه یا بی شـرمانه اش ) فکـر کنی... و آن یکی که دارد برای دوستش خاطراتش را تعریف میـ کند ميان خـاطره گفتن هی مُفت و مجانی کلـی عکس های رنگارنگ برایت می فرستد بدون هیچ چشم داشتـی..فقـط کا[!]ت که کلـمه ی Accept را فشار دهـی تا در کمتر از چنـد دقیقه که نه چنـد ثانیه بفهمـی دوروبرت چـه خبراست...
♥ tannaz ♥
هـمان دَم که ... مشتت پیشـم باز شـد ... پـروانه ی دلـ(م) از کف ات پریـد .
♥ tannaz ♥
اين منم//// من از نگاه گـَس ِ .... درخت خرمـالوی همـسایه ..
♥ tannaz ♥
امـروز یک لحظه دلـم خواست که ... روی خطوط سفید ... بـ ریده بریـ ده وسط خیابان ... بیایستـ!!!م و بگذارم که مـرگـ از زنـدگی سبقت بگیرد..
♥ tannaz ♥
بچـه که بودم ... شبها،گوسفند هـا را شمارش میـ کردم .... تـا لحظه ی ظـهورخواب ... هر وقت که خواهـرم لگـدی نثار پهلویـم میـ کرد ... میـ فهمیدم باز یکی از گوسفند هـا از پرچیـن خیالم پریده اونطرف ...مدتی بعد که عـاشق شدم شبهـا ،روزها و ساعت هـای با " او " بودن را میـ شمردم و مرور میـ کردم ... یک آن متوجه شـدم که : عشق آمـدو تمـام گوسفند هـا را از دشت خوابـم رمانیـده ...حال میـ دانم که عشـق و گوسـفند،هـر دو مثل گـاو،سرشان را میـ اندازند پایین و وارد خلـوتت میـ شوند و لحـظه های عمـرت را میـ چرند ...!!!؟؟
♥ tannaz ♥
تقویـم دیواری ... مسئولیت تمـام روزها را بر عهـده گرفته ... است! روزهای تولـد ، روزهای مـرگ ، روزهای دلتنـگی و روزهای روزمرگـی ...
♥ tannaz ♥
گامـهایت روی زمین ثبت خـواهد شد ...