دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اعتراف کنین پیش از آن که از شما اعتراف بگیریم!


( فقط اعتراف های خودتون رو بنویسین)
- کپـــــی پیســـت ممنوع ، ارسالهای مشکوک به کپی‌پیست، در گوگل سرچ میشوند و با متخلف برخورد خواهد شد .

- از ارسالهای نامرتبط و اسپم خودداری کنین .

- لطفا با نظر، لایک و بازنشر از گروه حمایت کنین .

جزئیات گروه

شناسه 187
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع روزنوشت و شخصی
ارسال 3305 پست
عضو 680 کاربر
طرفدار 79 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 21
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 14
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 33

کاربران گروه

(675 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

اعترافگاه
شناسه‌: 187 · روزنوشت و شخصی
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
جینیوس
جینیوس

بچه که بودم وقتی داشتم یه میوه ای رو میخوردم، بابام همیشه بهم میگفت مراقب باش هسته شو نخوری. ازش پرسیدم اگه بخورم چی میشه؟ گفت: توی شکمت درخت همون میوه درمیاد. منم خیلی حواسم بود که مبادا هسته ی یه میوه رو قورت بدم. یه بار که هندونه داشتیم، من زیاد خورده بودم. تخمه های هندونه خیلی ریز بود و منم چندتاشو اشتباهی قورت دادم. خیلی ترسیده بودم. حتی میترسیدم درموردش با کسی حرف بزنم. تا اینکه شب شد و من دلم درد گرفت. دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم. فکر میکردم همین الآنه که یه درخت هندونه از تو دهنم بزنه بیرون. رفتم به بابام گفتم. بابامم شروع کرد به خندیدن. اما من خیلی ناراحت بودم و میترسیدم. بعد بابام بهم توضیح داد که دل دردم به خاطر زیاد خوردن هندونه است. و اگه موقع خوردن تخمه های هندونه حواست نباشه، درخت درنمیاد و فقط وقتی که عمدی بخوری درختش درمیاد. بعد من یه خورده خیالم راحت شد ولی تا مدت ها منتظر بودم که یه درخت هندونه از تو دهنم دربیاد

زهره
زهره

اعتراف میکنم درست وقتهای که باید یه جواب دندان شکن به کسی بدم فراموش میکنم چی باید بگم و همیشه یه روز بعدش تازه یادم می افته چه جواب کوبنده ای میخواستم بگم و نگفتم.........و حالاکه فکر میکنم میبینم چقدر خوبه گاهی فراموش کار باشم و دل کسی رو آزرده نکنم !حتی اگه آزرده شم!

nimino
nimino

اعتراف می کنم که خنگ شدم. قبلا خیلی باهوش بودم. همه کار می کردم. تو مدرسه مون و خارج مدرسه اسطوره بودم. آدمایی که من نمی شناختم ، حرفای منو می شناختن. کلی کتاب می خوندم و همه رو دور خودم جمع می کردم و نظریه پردازی می کردم، و مردم اندر کف. ولی تازگیا دیگه چیزی واسم مهم نیس. فلسفه و سیاهی و سفیدی و حرف قلمبه سلمبه واسم مهم نیس. اون آدمایی که قبلا واسشون مهم بودم، دیگه واسم مهم نیست. کتاب می خونم، اما ازش تاثیر ماورایی نمی گیرم و توش گم نمی شم و تو خلسه نمی رم. درفشانی نمی کنم. یه زندگی ساده ی روزمره دارم. یه رابطه ی ساده ی روزمره. و نه آرزوی دور و درازی دارم، نه جایگاه قابل توجهی، نه دوستیای هیجان انگیزی. اعتراف می کنم که خنگ و dull شدم، و خوش حالم.

هاسمیک
هاسمیک

اعتراف میکنم که بعضی چیزا رو نمی تونم اعتراف کنم....

هاسمیک
هاسمیک

اعتراف میکنم فکر میکردم مرگ یعنی یک روز خوابیدن و هرگز برنخواستن....وقتی که رفت فهمیدم مرگ یعنی خوابیدن.... بیدار شدن....و تماشای جای خالیش...

هاسمیک
هاسمیک

اعتراف میکنم همیشه فکر میکردم مرگ تعریفی برای جسمه.....به مرگ روح اعتقادی نداشتم...تا اینکه رفت و من درحال تماشای رفتنش مُردَم...

♥۩۩ Fatemeh ۩۩♥
♥۩۩ Fatemeh ۩۩♥
توسط موبایل در اعترافگاه

ميکنم يکي از نقش هايي که خيلي دوسش داشتم نقش عروس شاه سابق بود ، با اون گريم و طراحي لباس و کلاه هاي لبه دار . . . يادش بخير

Maryam
Maryam

اعتراف میکنم که خیلی صبورم ... ولی صبرم زیاد کار میده دستم ...

این ارسال را بازنشر کرده است.