هذيان با آيينه
يك وقتهايي تنهايي باعث ميشه خيلي ها سرخودشان هم كلاه بگذارند
هذيان با آيينه
همه عاشقي هاي ما تبديل شده به بقاي نسل . . تعجب مي كنم اين نسلي كه اين همه زخم رنگ و ريا و نفرت و خيانت را بدوش مي كشد چه لزومي به بقا دارد
هذيان با آيينه
چرا ياد نمي گيريم كه عشق را فقط در كلام نه بايد محصور كرد اگرعاشقي خواستن با روح و جان است چرا با دستان ، چشمان ، به حركاتمان عاشقي نمي كنيم
هذيان با آيينه
يادم نمي آيد دستانم براي كمك كردن به كسي باقصد و نيت شخصي درازشده باشد . . اما هميشه يادم خواهد ماند هيچ كس دستش را براي كمك كردن بي توقع به سويم درازنكرد
هذيان با آيينه
لعنت به سادگي هاي من لعنت به اين زود باوري هاكه كلام و نوشته هايم را سياه كرده و همراهانم را رنجاند
هذيان با آيينه
آدم تنها سرد است .. دنیا پر از آدم تنهاست .. دنیا سرد است ...............
هذيان با آيينه
از همه سوی جهان جلوهی او میبینم جلوهی اوست جهان کز همه سو میبینم چشم از او جلوه از او ما چه حریفیم ای دل چهرهی اوست که با دیدهی او میبینم تا که در دیدهی من کون و مکان آینه گشت هم در آن آینه آن آینه رو میبینم او صفیری که ز خاموشی شب میشنوم و آن هیاهو که سحر بر سر کو میبینم چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل آن نگارین همه رنگ و همه بو میبینم تا یکی قطره چشیدم منش از چشمهی قاف کوه در چشمه و دریا به سبو میبینم زشتی نیست به عالم که من از دیدهی او چون نکو مینگرم جمله نکو میبینم با که نسبت دهم این زشتی و زیبائی را که من این عشوه در آیینهی او میبینم در نمازند درختان و گل از باد وزان خم به سرچشمه و در کار وضو میبینم ذره خشتی که فرا داشته کیهان عظیم باز کیهان به دل ذره فرو میبینم ذره خشتی که فرا داشته کیهان عظیم باز کیهان به دل ذره فرو میبینم غنچه را پیرهنی کز غم عشق آمده چاک خار را سوزن تدبیر و رفو میبینم با خیال تو که شب سربنهم بر خارا بستر خویش به خواب از پر قو میبینم با چه دل در چمن حسن تو آیم که هنوز نرگس مست ترا عربدهجو میبینم این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست