عرياني هاي روح يك زن
ناله هاي بي امانم به جاي هر گوشي، گلويم را خراش داده و مرا نيز مجبور به سكوت ميكند. هر لحظه بيشتر در اين سكوت گنگ محو ميشوم بي آنكه بدانم از كدام نقطه شروع شد و در كدام نقطه مرا به پايان خواهد رساند
عرياني هاي روح يك زن
سكوتي به حجم تمامي آسمان خود را در چهار چوب كوچك و تاريك پيكر من حبس كرده فريادهاي من، جواب كه هيچ حتي پژواك هم ندارد
عرياني هاي روح يك زن
هميشه دلم فقط براي خوب بودنهايت پر ميكشد مواقعي كه بدي هيچ تمايلي به بودنت ندارم!
عرياني هاي روح يك زن
بيا و دمي روي بلند ترين قله ي تنهايي دلم بنشين نترس، كه از اين قله سقوط ممكن نيست كه قله ايست، همكف تر از كوير كه سنگ فرش امروز دلم شده است!
عرياني هاي روح يك زن
باورم نميشود در مخيله ام نميگنجد روزي را كه من عاشق باشم به معني عشق
عرياني هاي روح يك زن
به دنبال پينوكيو ميگردم؟ آيا كسي از او خبري دارد؟ مي دانم كه توبه كرده و ديگر دروغ نميگويد، من هم قصد مزاحمت ندارم. فقط ميخواهم آدرس آن شهر بازي را از او بپرسم!
عرياني هاي روح يك زن
نمي دانم آخر قصهي ما ماست مي شود يا دوغ؟
عرياني هاي روح يك زن
نقش رخ تو در خيالم همان سرابيست كه در راه مرا تشنه لب ميگذارد ... نيامده ميگريزي و مرا در تمناي يك لحظه بودنت جا ميگذاري. گويا فراموش كرده اي! در اين سرزمين دور، جز من كسي چشم به راه تو نيست
عرياني هاي روح يك زن
نميدانم آينده با چه رنگي خواهد آمد نميدانم بايد رفت يا ماند فكر كنم بايد بروم.
عرياني هاي روح يك زن
وقتي من بي حوصله ام انگشتانتان را در گوش خود فرو ببريد و لباس بي يقه بپوشيد كه نه بي ربط گويي هاي مرا بشنويد ونه گريبانتان اسير دست هاي من شود.
عرياني هاي روح يك زن
مرا نيازي به شنواي غصه ها نيست من طالب آنم كه با من، از مهر سخن گويد .نه آن سخن كه هر عطاري فروشنده آنست سخني كه با دل من آشنا باشد ...
عرياني هاي روح يك زن
نمي دانم قلبم آنقدر دور شده كه اگر سر پوش كارگر نشد از گزند گدازه ها در امان باشد يا نه؟
عرياني هاي روح يك زن
اين پست كه تمام شود ياد تو را به گور خواهم برد./ اين پست كه تمام شود...
عرياني هاي روح يك زن
مينويسم نه از آن روي كه انكار كنم خويشتنم را... يا كه ازياد برم غصهي اين روح و تنم را ...مينويسم كه بگويم هستم، بيدارم... من هنوز روي زمين جايگه خود دارم
عرياني هاي روح يك زن
شما من رو يادتون نمياد/ وقتي زير خاك سرود آزادي مي خونم